حکایت چوپان پیر و پسر جوان و بز چالاک
چوپان پیری که دیگر توانایی بردن گله به چرا را از دست داده بود، تنها پسرش را صدا کرد و گفت: ای پسر، من دیگر پیر شدهام و کمکم باید گله را به تو بسپارم و خود به استراحت بپردازم. آیا برای اینکار آمادهای؟
پسر گفت: ای پدر، میدانی که من تئوریهای زیادی در راستای روزآمد کردن نگهداری از گوسفندان ارائه کردهام، اما فکر نمیکنم بتوانم بهتنهایی از عهده این کار برآیم. چوپان پیر عصبانی شد و چوبدستی خود را برداشت و دنبال پسر کرد و گفت: بیست سال است داری میخوری و میخوابی و کار تئوریک میکنی و هیکلت مانند خرس شده است، حالا میگویی نمیتوانی گله را به چرا ببری؟ پسر وقتی متوجه شد مسأله جدی است قبول کرد و گله را برداشت و به چرا برد. در راه بازگشت پسر چوپان و گله به جوی آبی رسیدند که عرض اندکی داشت.
پسر چوپان بز چالاک گله را پیش انداخت تا از جوی بپرد، چراکه میدانست اگر بز از جوی بپرد باقی گوسفندان نیز در پی او از جوی خواهند پرید. اما هرچه کرد بز از جوی نپرید. در این هنگام حکیمی که از آن حوالی عبور میکرد به پسر چوپان نزدیک شد و گفت: ای جوان ، من چاره کار را میدانم. سپس چوبی برداشت و آب را گلآلود کرد و به پسر چوپان گفت: بز را بیاور. پسر چوپان بز را آورد اما باز هم هر کار کرد بز از جوی نپرید.
حکیم گفت: عجب. علیالقاعده بز تا خودش را در جوی آب میبیند نباید حاضر باشد پا روی خویش بگذارد و آب که گلآلود شد و دیگر خودش را ندید باید از جوی بپرد، چراکه هیچ حیوانی پا بر سر خویش نمیگذارد و خود را نمیشکند چه رسد به انسان که بتی ساخته است از خویش و گاهی آن را میپرستد... ولی پس چرا نپرید؟
در این لحظه چوپان پیر که مخفیانه به دنبال پسر به راه افتاده بود تا ببیند چه میکند و چگونه از عهده کار برمیآید، از مخفیگاه خود بیرون آمد و گفت: ای حکیم، این پسر خودش شخصی تئوریک است، اما من او را با چوب آدم کردم تا تن به کار بدهد، حالا تو میخواهی بز را با آموزههای حکیمانه و تئوریهای معنوی و کپشنهای انگیزشی از جوی آب رد کنی؟ وی سپس با چوب خود چندتا محکم به بز زد و بز از جوی پرید و بهدنبال او سایر گوسفندان نیز از جوی پریدند.
چوپان پیر سپس در گوش حکیم چیزی گفت که هیچکس نشنید، اما همگان بر این باورند که آموزهای مهم در راستای وحدت حداکثری و کارآمدی و مدیریت خلاق بوده است.
پسر گفت: ای پدر، میدانی که من تئوریهای زیادی در راستای روزآمد کردن نگهداری از گوسفندان ارائه کردهام، اما فکر نمیکنم بتوانم بهتنهایی از عهده این کار برآیم. چوپان پیر عصبانی شد و چوبدستی خود را برداشت و دنبال پسر کرد و گفت: بیست سال است داری میخوری و میخوابی و کار تئوریک میکنی و هیکلت مانند خرس شده است، حالا میگویی نمیتوانی گله را به چرا ببری؟ پسر وقتی متوجه شد مسأله جدی است قبول کرد و گله را برداشت و به چرا برد. در راه بازگشت پسر چوپان و گله به جوی آبی رسیدند که عرض اندکی داشت.
پسر چوپان بز چالاک گله را پیش انداخت تا از جوی بپرد، چراکه میدانست اگر بز از جوی بپرد باقی گوسفندان نیز در پی او از جوی خواهند پرید. اما هرچه کرد بز از جوی نپرید. در این هنگام حکیمی که از آن حوالی عبور میکرد به پسر چوپان نزدیک شد و گفت: ای جوان ، من چاره کار را میدانم. سپس چوبی برداشت و آب را گلآلود کرد و به پسر چوپان گفت: بز را بیاور. پسر چوپان بز را آورد اما باز هم هر کار کرد بز از جوی نپرید.
حکیم گفت: عجب. علیالقاعده بز تا خودش را در جوی آب میبیند نباید حاضر باشد پا روی خویش بگذارد و آب که گلآلود شد و دیگر خودش را ندید باید از جوی بپرد، چراکه هیچ حیوانی پا بر سر خویش نمیگذارد و خود را نمیشکند چه رسد به انسان که بتی ساخته است از خویش و گاهی آن را میپرستد... ولی پس چرا نپرید؟
در این لحظه چوپان پیر که مخفیانه به دنبال پسر به راه افتاده بود تا ببیند چه میکند و چگونه از عهده کار برمیآید، از مخفیگاه خود بیرون آمد و گفت: ای حکیم، این پسر خودش شخصی تئوریک است، اما من او را با چوب آدم کردم تا تن به کار بدهد، حالا تو میخواهی بز را با آموزههای حکیمانه و تئوریهای معنوی و کپشنهای انگیزشی از جوی آب رد کنی؟ وی سپس با چوب خود چندتا محکم به بز زد و بز از جوی پرید و بهدنبال او سایر گوسفندان نیز از جوی پریدند.
چوپان پیر سپس در گوش حکیم چیزی گفت که هیچکس نشنید، اما همگان بر این باورند که آموزهای مهم در راستای وحدت حداکثری و کارآمدی و مدیریت خلاق بوده است.




