در جست‌وجوی مخاطب ایده‌آل

در جست‌وجوی مخاطب ایده‌آل


 شاعر تا چه‌ اندازه می‌تواند به وجود مخاطب ایده‌آل دلخوش باشد و در پرداخت اثرش، بر دانسته‌های ذهنی خواننده و شنونده شعرش تکیه کند و براساس آن چیزهایی که حدس می‌زند، مخاطب شعرش بداند چیزی بنویسد ‌که درک کامل آن، وابسته به اطلاعات مخاطب باشد؟
شاید به‌نظر برسد که آفرینش یک شعر، یک کار فردی و مستقل است که در خلوت شاعر شکل می‌گیرد و بی‌نیاز از وابستگی‌های گروهی یا حتی بی‌نیاز از وابستگی به شخص دوم است اما واقعیت چیز دیگری است؛ حقیقت این است که شاعر نه‌تنها هنگام خلق اثر خود، همچون عضوی فعال در یک کار گروهی، بر توانایی‌ها و دانسته‌های ذهنی هم‌گروهی‌هایش (یعنی مخاطبان شعرش) تکیه می‌کند، بلکه فراتر از آن، بسیار امیدوار به یافتن یک مخاطب ایده‌‌آل برای شعرش است؛ یعنی مخاطبی از آن نوع که هم توانایی ذهنی بالایی داشته باشد و هم حوزه اطلاعات و دانسته‌هایش گسترده باشد، همچنین تاحد زیادی با علایق و سلایق شاعر، همسو و هم‌جهت باشد.
درحقیقت در گروهی از صنایع ادبی که بر پایه تناسب‌ها شکل می‌گیرند، شاعر تکیه بر دانسته‌های ذهنی مخاطبانش دارد و می‌داند آنچه می‌گوید، چیزهایی را که نمی‌گوید، در ذهن مخاطب تداعی می‌کند.
چراکه آن بخش ناگفته، از قبل در ذهن مخاطب وجود دارد. درواقع اگر شاعر تصویری در شعرش بیاورد که مخاطب، شناخت قبلی نسبت به اجزای آن یا واقعیت آن نداشته باشد، از آنجایی که آنچه در ذهن شاعر است به ذهن مخاطب خطور نمی‌کند، چیزی در ذهن او تداعی نمی‌شود و آن تصویر از دست می‌رود و نابود می‌شود.
مثلا در مجاز مرسل با علاقه ماکان و مایکون، اگر مخاطب نداند که انسان از خاک آفریده شده و درنهایت نیز دوباره خاک می‌شود، از این بیت عطار نیشابوری و این سطرهای سهراب سپهری چه می‌فهمد: «آفرین جان‌آفرین پاک را/ آن‌که جان بخشید و ایمان، خاک را» و «... و هواپیمایی/ که در آن اوج هزاران‌پایی/ خاک از شیشه آن پیدا بود»
یا در مراعات‌النظیر، مثلا اگر مخاطب، ارتباط میان «دفتر»، «کاه» و «گندم» را نداند، با این شعر قیصر امین‌پور چقدر ارتباط برقرار می‌کند: «و برگ‌های کاهی شعرم را/ ـ شعری که در ستایش گندم نیست ـ/ یک‌ جو نمی‌خرند»
یا در «ایهام» (همچنین ایهام تناسب و ایهام تضاد)، اگر مخاطب از ابعاد معنایی گوناگون یک واژه بی‌خبر باشد و مثلا نداند که واژه «مردم» به‌معنی مردمک چشم هم هست، از این بیت حافظ چه لذتی می‌برد: «ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است/ ببین که در طلبت حال مردمان چون است»
و اگر نداند که واژه «بازی» معنای «ادای عقاب درآوردن» هم می‌دهد، از این شگفت‌کاری سعدی چه می‌فهمد: «به‌راستی که نه همبازی تو بودم من/ تو شوخ‌دیده مگس بین که می‌کند بازی»
یا در تلمیح، اگر مخاطب داستان مورد اشاره شاعر را نداند، مثلا اگر از ماجرای ققنوس و شیوه یاری‌رسانی‎اش به رستم بی‌خبر باشد، چقدر می‌تواند محتوای این شعر شفیعی‌کدکنی را دریابد: «گفته ‌بودی گاه سختی‌ها/ در حصار شوربختی‌ها/ پرتو در آتش اندازم، به‌یاری خوانمت باری/ اینک اینجا شعله‌ای برجا نمانده در سیاهی‌ها/ تا پرت در آتش اندازم»
یا جالب‌تر از همه، در اغراق، اگر مخاطب از حقیقت و واقعیت امر بی‌اطلاع باشد، از کجا می‌تواند بفهمد که شاعر در بازتاب ماجرا، بزرگ‌نمایی یا کوچک‌نمایی کرده است؟ مثلا این اغراق مشهور شاهنامه فردوسی را ببینید:
«ز سُمّ ستوران در آن پهندشت/ زمین شش شد و آسمان گشت هشت»
اگر خواننده و شنونده این بیت نداند که در باور قدما، آسمان هفت‌ لایه و زمین هم هفت لایه بوده است، اغراق موجود در بیت را درک نمی‌کند و نمی‌فهمد که منظور شاعر این بوده که از شدت به‌ هوا برخاستن گردوخاک در میدان رزم، یک لایه از هفت لایه زمین به آسمان رفته و به هفت لایه آسمان اضافه شده است.