سرانجام یک تضاد درونی
دلش میخواست مورد توجه باشد و دیگران همیشه درباره زیباییهایش صحبت و با نگاه و رفتارشان او را تحسین کنند.
وقتی صفحات اینستاگرام را بالا و پایین میکرد با چهرههایی مواجه میشد که انگار خیلی بیعیب و نقص بودند و در ذهنش زیبایی فقط و فقط شباهت به این افراد و چهرهها داشت. به همین خاطر هم صبح که از خواب بیدار میشد، جلوی آیینه میرفت و با انواع ترفندها و لوازم آرایش، سعی میکرد شبیه به یکی از آنها شود. وقتی کارش تمام میشد، خودش را برانداز میکرد تا ببیند چقدر به آدمهایی که از نگاه او تمثیل تمام عیار زیبایی بودند، نزدیک شده است. گاهی راضی بود و گاهی ناراضی! وقتی به خیابان میرفت اما نگاهها و رفتارهای برخی از عابران برایش آزاردهنده بود. او به خاطر دل خودش، دوست داشت آرایش کند و زیبا باشد؛ به خاطر دل خودش دلش میخواست لباسهای جذاب و رنگارنگ بپوشد و درست است از جذب توجه و تحسین دیگران هم لذت میبرد اما نگاههای بیملاحظه برخی افراد معذبش میکرد و دلش میخواست خودش را از این نگاهها بپوشاند.
در میان این دوگانه و این تضاد درونی خودشگیر کردهبود. دو راهی سختی که باید یک راه را انتخاب میکرد. دستش را بالا برد، روسریاش را جلو کشید و با پشت دست رژ لبش را پاک کرد. حالا احساس بهتری داشت. انگار توانسته بود از مهلکه نگاههای آزاردهنده و متلکپرانیها فرار کند.
در میان این دوگانه و این تضاد درونی خودشگیر کردهبود. دو راهی سختی که باید یک راه را انتخاب میکرد. دستش را بالا برد، روسریاش را جلو کشید و با پشت دست رژ لبش را پاک کرد. حالا احساس بهتری داشت. انگار توانسته بود از مهلکه نگاههای آزاردهنده و متلکپرانیها فرار کند.
تیتر خبرها




