روح رنجدیده آدمی
رمان «داستان ملالانگیز» بیش از هرچیز دیگری ما را بهیاد یکی دیگر از آثار برجسته ادبیات روس میاندازد: مرگ ایوان ایلیچ اثر تولستوی. نمیتوان این امر را کتمان کرد که هر دوی داستانها، گویی درباره مرگ تدریجی یک انسانند اما تفاوت در رویکردهای این دو غول ادبیات کلاسیک و مدرن جهان است که باعث میشود در هرکدام حالوهوای متفاوتی برای شما بهوجود میآید. اگر مرگ ایوان ایلیچ انهدام بیولوژیکی و تدریجی یک انسان است، داستان ملالانگیز چخوف نگاه روحی و روانی یک انسان به مساله نیستی و مرگ به شمار میرود؛ تا انتهای کتاب ما نظارهگر دردکشیدن او نیستیم، بلکه شاهد فروپاشی احساسی او و پوچی درون اتمسفر کتاب و زیست شخصیت هستیم؛ شخصیتی که معلم ادبیات بوده و تمامی عمرش را صرف تدریس قشنگیهای ادبیات به شاگردانش کرده است. حال با مطلعشدن از بیماریاش و فرارسیدن مرگش گویی تمامی آنچیزهایی که روزی میپرستیدشان، برایش ملالانگیز میشوند و تنها حسرت کارهای انجامنداده و جاهای نرفته بهدلش مانده است. استاد داستان ملالانگیز، هیچ درد فیزیکیای نمیکشد اما مرگ همچون ابری سیاه بر تمامی زندگیاش حضور پیدا کرده و رفتهرفته درحال مکیدن روح اوست.
نویسنده: آنتوان چخوف
مترجم: آبتین گلکار
نشر: ماهی
سال انتشار: 1404
نویسنده: آنتوان چخوف
مترجم: آبتین گلکار
نشر: ماهی
سال انتشار: 1404




