یک روز در محله اتابك تهران جایی نهچندان دور از مركز شهر كه درآن بویی از شب یلدا نمیآید
یلــدا در اتابک گم شــــده
اتابك چپیده است در دل منطقه 15. اتابك جای خوشی كردن نیست، جای چشمهای مات است، جای خانههای 20 متری، قصابیهای تعطیل، كوچههای تنگ، ساختمانهای كهنه طبله كرده، جای دیوارهای قدیمی شكم داده، جای آدمهای آبرودار و جای زنهای پیر كه یله میدهند روی لبه جوی و از میان دور ریزها چیزی میچینند.
مغازه معصومه خانم باز است ولی خودش نیست، میگویند رفته است نماز؛ صلاۃ ظهر است. زنها میان بادمجانهای سوراخ، كدو تنبلهای نیمه، كاهوهای زنگ زده، شلغمهای بیل خورده ، كدو خورشتیهای زردشده و كت و كلفت، فلفل دلمهایهای كپك زده و خیار و گوجههای لیچ افتاده دارند میجورند. زنی نشسته است روی پله و مشتی آشغال سبزی گذاشته كنار دستش و ساقههای ریز و پلاسیده جعفری و گشنیز و تره را با وسواس جدا میكند.
آشغال سبزیها مثل كلافِ گره خورده است؛ ازآن گرهها كه باز نمیشود و چارهاش قیچی انداختن بیخ گرهها و بازكردن گوریدگی هاست. زن رسیده به گره كور سبزی ولی حوصله میكند و ساقهها را با طمانینه قطع میكند و میچیند كنار دستش.
زنی چاق دارد خیارها را هم میزند و زنی لاغر و خمیده مشغول سوا كردن بهترین گوجهها از میان بدترینهاست؛ انگشت شستش رفته است توی سوراخ یكی از گوجهها و چند تكه قرمزِ بیحال مالیده به دستش.
در مغازه معصومه خانم همه چیز كیلویی2000تومان است. او ته مانده بار میدان مركزی میوه و ترهبار را كه حجرهدارها آشغال میدانند و دور میریزند، جمع میكند و میآورد به اتابك تا هركه هرچه خواست بخرد و شكمش سیر شود و او هم كاسبی كند.
زن چاق از بین خیارهای لیچ افتاده سه تا خیار كله باریك و شكم گنده پیدا كرده و روی كف دست خیره نگاهشان میكند و به به میگوید؛ دهانش كه به خوشی باز میشود دندانهایش یكی درمیان است، مثل میلههای قفس.
خیابان نفیس بند آمده، ماشینها بوق میزنند و پیادهها بین گره وانتها گیر میافتند. آنهایی كه اوضاع مالیشان در اتابك بهتر است از وانتها خرید میكنند و سراغ معصومه خانم نمیروند و آنهایی كه باز اوضاعشان بهتر است میروند سراغ مغازهدارها. میوه فروشیها ولی سرشان خلوت است و جنسشان كم.
وانتدارها كه خیابان را بند میآورند به آدمهای ناراضی گفتهاند اگر میوه فروشی نكنند باید بروند سراغ قاچاق فروشی و آنهایی كه شنیدهاند راضی شدهاند و دم فروبستهاند. وانت دارها وضعشان خوب نیست، بیشترِ وانتها اجارهای است و هر وانت نان چند خانواده را میدهد. در محله اتابك هركسی كه بیكار میشود فكرش اول میرود سمت میوهفروشی و كاسبی كردن با وانت. یك جورهایی اتابك بدون وانتهای میوه فروش، اتابك نیست.
مرغ برای ثروتمندان
مهرداد چشمش آب افتاده و دم به دم چشم را خشك میكند؛ هوای اتابك آلوده است و مه دارد مثل همه جای تهران ولی انگار كمی بیشتر. مهرداد تابلوی كوچهها وخیابانها را نشان میدهد و میگوید همه به نام یك شهید است، جنگ به اتابك رسید ولی غنایمش نه.
مرغ فروش محله ایستاده سر یكی از همین كوچههای مزین به نام شهید و مردم را نگاه میكند. لباسش با خونابه مرغ چغر شده و انگشتهایش از سنگینی ساطور و چاقو چاق شده. از اوضاع كاسبی كه میگوید میرسد به مصیبت فقرای محل و دست را میگذارد كنار لبش، مثل تیغه چاقو و صدا را نازك و یواش میكند كه اینجا فقر بیداد میکند.
مغازه مرغ فروشی كوچك است و یخچال درآن یك وری جا گرفته، یخچال چندان هم پر نیست. در اتابك اگر كسی بیشتر از دو ران مرغ بخرد ثروتمند است، این روایت مرغ فروش است، امروز هم از صبح فقط سه نفر سه ران خریدهاند، این هم روایت مرغ فروش است. تا قبل ازاین كه علی سبدباف از دنیا برود، پولی از سر خیرخواهی میرساند به مرغ فروش تا اگر كسی یكی دو ران خواست او با این پول یكی دو ران دیگر بگذارد رویش تا آدمها لااقل یك وعده سیر بخورند ولی علی سبد باف كه مُرد این جیره هم قطع شد. حالا مرغ فروش محل به ندارها كه وسعشان به خرید همان یك ران هم نمیرسد میگوید شرمندهام و تمام. مرغفروش ولی پوست مرغها را با دست و دلبازی به مردم میدهد، آنها پوستها را توی قابلمه میریزند تا روغنش دربیاید و با این روغن چیزی تفت دهند و غذایی بپزند؛ این هم روایت مرغ فروش است.
سر ظهر است و دو قصابی خیابان نفیس با فاصله چند كوچه از هم بستهاند. یخچالهای داخل هر دو مغازه خالی است ولی یخچالهایی كه ویترین مغازه است چند كیلویی گوشت دارند، آن هم گوساله نه گوسفند. عابری میگوید بعضی وقتها گوشتها آنقدر میمانند كه سیاه و كبود میشوند و باید ریختشان دور؛ از پشت ویترین و كركرههای توری پایین آمده، رگههای سیاهی كه لبه یكی از رانهای گوساله را درگیر كرده میزند توی چشم.
ماجرای دو نانه ها
سر ظهر است، با آفتابی كمرمق از پشت لایه غلیظ دود. ساندویچی كوچك محل دارد اولین فروش را دشت میكند. زنی با چشمهای كشیده و دختركی به بغل یك بندری خواسته، بینوشابه. سوسیسها و پیازها دارند روی فر داغ میشوند و با كاردك روی هم غلت میخورند.
ساندویچ دو نانه است، دو نان بزرگ باگت در دل هم، به اندازه بازشدن سه دهان گشاد دستكم. مرد مغازه دار از این دو نانهها زیاد میزند، او میگوید وسع مردم نمیرسد كه دو ساندویچ بخرند پس یك دونانه میگیرند و مخلفات را دو قسمت میكنند و دو ساندویچ میخورند.
مغازهدار مرد رئوفی است، فقرای محل این را فهمیدهاند، كارتن خوابها و معتادهای بیخانمان محل هم اینجا شده است خانه امیدشان. آفتاب كه غروب میكند خیل گرسنگان سرازیر میشوند این سمت و قلب رئوف مرد، نانها را چاقو میزند و لایشان هرچه كه باشد پر میكند و میدهد به راه خدا، بعد میگوید آن بالایی خودش بركت میدهد.
كودكی كیسهای بزرگ را گذاشته روی پشتش و از خیابان نفیس میگذرد، از جلوی ساندویچی. قد كوتاه كودك و كیسه بزرگ طوری با هم چفت شدهاند كه لبه كیسه چندتای بزرگ بخورَد تا تهش نكشد روی زمین و بچه به كارش برسد. پسرك زباله گرد است، یك كارگر فسقلی و بند انگشتی، یك سرد وگرم چشیده روزگار. در محله اتابك ضایعاتیها زیاد است و شلوغ. جنسهای بازیافتی اینجا به طرفه العینی توسط شبكه بچههای كار و بقیه آدمهای نیازمند جمع میشود و میشود چند اسكناس برای گذران زندگی، گاهی هم خرید موادمخدر، از تولید به مصرف به زعم مهرداد.
این اسكناسها اگر مواد نشود و نشئگی نسازد بیشترخرج خرید نان میشود، بربری، لواش، سنگك، هرچه كه بشود. دل نانواهای اتابك بزرگ است. اینجا هركسی بگوید گرسنه است و پول ندارد نانواها نان مجانی تعارفش میكنند و البته بعضیها مثل خانم عامری پولی میگذارند پیش نانواها و بیسر و صدا نیازمندان را نشان نانواها میدهند تا بدون و حرف و حدیث به آنها نان بدهند.
در اتابك بسیاری از مغازه دارها دل دریایی دارند، بیشتر آنهایی كه سر و كارشان با غذا و خوراكی است. فقرای محل البته از سماورسازِ پیر هم موادغذایی میخواهند و او هرچه دارد درطبق اخلاص میگذارد، قناد محله هم شكرریز واقعی است. قنادی خلوت است، مرد دارد آجیل شب یلدا را جور میكند و مخصوصا طوری جور میكند كه ارزان شود. آخرین باری كه او آجیل فروخته شب عید بوده، برای یلدا هم هنوز كسی خرید نكرده، كسی هم اگر بخرد ذره ذره میخرد، مرد میگوید100 گرم، 200 گرم.
آدمهای گرسنه و نیازمند، حتی بیخانمانها و معتادها نیز به قنادی سرمی زنند، مرد هم بیخسّت هرچه دلشان بخواهد به آنها میدهد. یك روز زنی كمی قند شكسته آورده بود و در عوض زولبیا و بامیه میخواست، قند گرفته شد و زولبیا و بامیه داده شد، این روایت قناد است، یك روز هم كسی آمده بود دنبال شیرینیهای قدیمی و خشك شده كه یك جعبه پر شیرینی مجانی داده شد به دستش، این نیز روایت قناد است.
زخمهای شهرسازی
چراغهای بقعه سیده ملك خاتون روشن است؛ خاتونی كه نمیدانند كیست ولی گفتهاند شاید زن فخرالدوله دیلمی و مادر مجدالدوله باشد. از میدان خراسان به سمت اتابك فقط یك قهوه خانه است كه چراغش سوسو میزند، تنها توقفگاه خودروهای عبوری به سمت قبرستان مسگرآباد. تا چشم كار میكند زمینهای امیراتابك و امیرسلیمانی است، بعد هم زمینهای حاج شكری و حاتمی و مشیرالدوله. باغ مشمرتضی سرپاست وعدهای از دروازه غار دارند میآیند به این سمت. درویش از مشیرالدوله وكالت دارد و زمینها را میفروشد به كارگران كورهپزخانههای هاشم آباد، كارگرها هم دارند گروهی و خانوادگی زمین میخرند و شریكی خانه میسازند، بلقیس و نسرین سلیمانی هم مشغول وقف املاك پدریاند. دهه40 و 50 رد شده است، بین خراسان و اتابك دیگر فقط یك قهوهخانه نیست. انقلاب شده و جنگ آمده، 12 ظهر یك بمب میخورد به اتابك و مردم كشته میشوند، اتابك جنگ زده است... .
وقایع تاریخی، بریده بریده در زمان حال رژه میروند، از آن همه تاریخ فقط سیده ملكخاتون و صحن و سرایش مانده و گرمابه شاه. درعوض اتابك پر است از خانههای كوچك، ساختمانهای كهنه طبله كرده، دیوارهای قدیمی شكم داده و كوچههای تنگ. میت در یكی از همین كوچههای تنگ گیر كرد. عرض كوچه به اندازه عرض شانه یك مرد درشت جثه است. تابوت را با طناب بستند، كشیدندش بالا، رساندند بالای پشت بام همسایه سر كوچه و بعد دوباره با طناب بردند پایین و رساندند به خیابان.
اتابك پر از كوچههای آشتی كنان است،
درِ خانهها توی دهان هم باز میشود، خانههای حیاط دار 20، 30متری فراوان است و سیمان نمای خیلی ازخانهها زگیل زگیل است. اتابك آپارتمان نوسازهم دارد، مجتمع مسكونی 600واحدی هم دارد، خانههای محو شده نیز دارد كه زیرسنگینی بولدوزرهای سازمان نوسازی شهرتهران له شدهاست. اینجای تهران پر از زمین رها شده و بیبرنامگی است، پر از خانههای معارض، پر از چهاردیواریهای توسری خورده كلنگی كه معتادان و ولگردها بیخ دیوارهایش آتش روشن میكنند و سیاهشان كردهاند.
فقر در محلههای مینابی و نفیس، توی كوچههای تنگ و تُرُش و درون خانههای قفسی جنوب تهران رژه میرود و زمینهای بلاتكلیف شعله ورترش میكند. شب یلدای فقرا رنگ ندارد، چراغی است كه دارد فتیله میسوزاند و كمكم خاموش میشود. شاید وانتها هندوانههای لهیده و ترشیده و تخمه ژاپنیهای نم زده و تلخ را امسال هم برای یلدا بیاورند، شاید هم مسجد امام رضا(ع) عزم كند و دوباره چند قاچ هندوانه ترو تازهِ وكیوم شده دست مردم بدهد؛ اینها را علی میگوید و شانه بالا میاندازد.
آشغال سبزیها مثل كلافِ گره خورده است؛ ازآن گرهها كه باز نمیشود و چارهاش قیچی انداختن بیخ گرهها و بازكردن گوریدگی هاست. زن رسیده به گره كور سبزی ولی حوصله میكند و ساقهها را با طمانینه قطع میكند و میچیند كنار دستش.
زنی چاق دارد خیارها را هم میزند و زنی لاغر و خمیده مشغول سوا كردن بهترین گوجهها از میان بدترینهاست؛ انگشت شستش رفته است توی سوراخ یكی از گوجهها و چند تكه قرمزِ بیحال مالیده به دستش.
در مغازه معصومه خانم همه چیز كیلویی2000تومان است. او ته مانده بار میدان مركزی میوه و ترهبار را كه حجرهدارها آشغال میدانند و دور میریزند، جمع میكند و میآورد به اتابك تا هركه هرچه خواست بخرد و شكمش سیر شود و او هم كاسبی كند.
زن چاق از بین خیارهای لیچ افتاده سه تا خیار كله باریك و شكم گنده پیدا كرده و روی كف دست خیره نگاهشان میكند و به به میگوید؛ دهانش كه به خوشی باز میشود دندانهایش یكی درمیان است، مثل میلههای قفس.
خیابان نفیس بند آمده، ماشینها بوق میزنند و پیادهها بین گره وانتها گیر میافتند. آنهایی كه اوضاع مالیشان در اتابك بهتر است از وانتها خرید میكنند و سراغ معصومه خانم نمیروند و آنهایی كه باز اوضاعشان بهتر است میروند سراغ مغازهدارها. میوه فروشیها ولی سرشان خلوت است و جنسشان كم.
وانتدارها كه خیابان را بند میآورند به آدمهای ناراضی گفتهاند اگر میوه فروشی نكنند باید بروند سراغ قاچاق فروشی و آنهایی كه شنیدهاند راضی شدهاند و دم فروبستهاند. وانت دارها وضعشان خوب نیست، بیشترِ وانتها اجارهای است و هر وانت نان چند خانواده را میدهد. در محله اتابك هركسی كه بیكار میشود فكرش اول میرود سمت میوهفروشی و كاسبی كردن با وانت. یك جورهایی اتابك بدون وانتهای میوه فروش، اتابك نیست.
مرغ برای ثروتمندان
مهرداد چشمش آب افتاده و دم به دم چشم را خشك میكند؛ هوای اتابك آلوده است و مه دارد مثل همه جای تهران ولی انگار كمی بیشتر. مهرداد تابلوی كوچهها وخیابانها را نشان میدهد و میگوید همه به نام یك شهید است، جنگ به اتابك رسید ولی غنایمش نه.
مرغ فروش محله ایستاده سر یكی از همین كوچههای مزین به نام شهید و مردم را نگاه میكند. لباسش با خونابه مرغ چغر شده و انگشتهایش از سنگینی ساطور و چاقو چاق شده. از اوضاع كاسبی كه میگوید میرسد به مصیبت فقرای محل و دست را میگذارد كنار لبش، مثل تیغه چاقو و صدا را نازك و یواش میكند كه اینجا فقر بیداد میکند.
مغازه مرغ فروشی كوچك است و یخچال درآن یك وری جا گرفته، یخچال چندان هم پر نیست. در اتابك اگر كسی بیشتر از دو ران مرغ بخرد ثروتمند است، این روایت مرغ فروش است، امروز هم از صبح فقط سه نفر سه ران خریدهاند، این هم روایت مرغ فروش است. تا قبل ازاین كه علی سبدباف از دنیا برود، پولی از سر خیرخواهی میرساند به مرغ فروش تا اگر كسی یكی دو ران خواست او با این پول یكی دو ران دیگر بگذارد رویش تا آدمها لااقل یك وعده سیر بخورند ولی علی سبد باف كه مُرد این جیره هم قطع شد. حالا مرغ فروش محل به ندارها كه وسعشان به خرید همان یك ران هم نمیرسد میگوید شرمندهام و تمام. مرغفروش ولی پوست مرغها را با دست و دلبازی به مردم میدهد، آنها پوستها را توی قابلمه میریزند تا روغنش دربیاید و با این روغن چیزی تفت دهند و غذایی بپزند؛ این هم روایت مرغ فروش است.
سر ظهر است و دو قصابی خیابان نفیس با فاصله چند كوچه از هم بستهاند. یخچالهای داخل هر دو مغازه خالی است ولی یخچالهایی كه ویترین مغازه است چند كیلویی گوشت دارند، آن هم گوساله نه گوسفند. عابری میگوید بعضی وقتها گوشتها آنقدر میمانند كه سیاه و كبود میشوند و باید ریختشان دور؛ از پشت ویترین و كركرههای توری پایین آمده، رگههای سیاهی كه لبه یكی از رانهای گوساله را درگیر كرده میزند توی چشم.
ماجرای دو نانه ها
سر ظهر است، با آفتابی كمرمق از پشت لایه غلیظ دود. ساندویچی كوچك محل دارد اولین فروش را دشت میكند. زنی با چشمهای كشیده و دختركی به بغل یك بندری خواسته، بینوشابه. سوسیسها و پیازها دارند روی فر داغ میشوند و با كاردك روی هم غلت میخورند.
ساندویچ دو نانه است، دو نان بزرگ باگت در دل هم، به اندازه بازشدن سه دهان گشاد دستكم. مرد مغازه دار از این دو نانهها زیاد میزند، او میگوید وسع مردم نمیرسد كه دو ساندویچ بخرند پس یك دونانه میگیرند و مخلفات را دو قسمت میكنند و دو ساندویچ میخورند.
مغازهدار مرد رئوفی است، فقرای محل این را فهمیدهاند، كارتن خوابها و معتادهای بیخانمان محل هم اینجا شده است خانه امیدشان. آفتاب كه غروب میكند خیل گرسنگان سرازیر میشوند این سمت و قلب رئوف مرد، نانها را چاقو میزند و لایشان هرچه كه باشد پر میكند و میدهد به راه خدا، بعد میگوید آن بالایی خودش بركت میدهد.
كودكی كیسهای بزرگ را گذاشته روی پشتش و از خیابان نفیس میگذرد، از جلوی ساندویچی. قد كوتاه كودك و كیسه بزرگ طوری با هم چفت شدهاند كه لبه كیسه چندتای بزرگ بخورَد تا تهش نكشد روی زمین و بچه به كارش برسد. پسرك زباله گرد است، یك كارگر فسقلی و بند انگشتی، یك سرد وگرم چشیده روزگار. در محله اتابك ضایعاتیها زیاد است و شلوغ. جنسهای بازیافتی اینجا به طرفه العینی توسط شبكه بچههای كار و بقیه آدمهای نیازمند جمع میشود و میشود چند اسكناس برای گذران زندگی، گاهی هم خرید موادمخدر، از تولید به مصرف به زعم مهرداد.
این اسكناسها اگر مواد نشود و نشئگی نسازد بیشترخرج خرید نان میشود، بربری، لواش، سنگك، هرچه كه بشود. دل نانواهای اتابك بزرگ است. اینجا هركسی بگوید گرسنه است و پول ندارد نانواها نان مجانی تعارفش میكنند و البته بعضیها مثل خانم عامری پولی میگذارند پیش نانواها و بیسر و صدا نیازمندان را نشان نانواها میدهند تا بدون و حرف و حدیث به آنها نان بدهند.
در اتابك بسیاری از مغازه دارها دل دریایی دارند، بیشتر آنهایی كه سر و كارشان با غذا و خوراكی است. فقرای محل البته از سماورسازِ پیر هم موادغذایی میخواهند و او هرچه دارد درطبق اخلاص میگذارد، قناد محله هم شكرریز واقعی است. قنادی خلوت است، مرد دارد آجیل شب یلدا را جور میكند و مخصوصا طوری جور میكند كه ارزان شود. آخرین باری كه او آجیل فروخته شب عید بوده، برای یلدا هم هنوز كسی خرید نكرده، كسی هم اگر بخرد ذره ذره میخرد، مرد میگوید100 گرم، 200 گرم.
آدمهای گرسنه و نیازمند، حتی بیخانمانها و معتادها نیز به قنادی سرمی زنند، مرد هم بیخسّت هرچه دلشان بخواهد به آنها میدهد. یك روز زنی كمی قند شكسته آورده بود و در عوض زولبیا و بامیه میخواست، قند گرفته شد و زولبیا و بامیه داده شد، این روایت قناد است، یك روز هم كسی آمده بود دنبال شیرینیهای قدیمی و خشك شده كه یك جعبه پر شیرینی مجانی داده شد به دستش، این نیز روایت قناد است.
زخمهای شهرسازی
چراغهای بقعه سیده ملك خاتون روشن است؛ خاتونی كه نمیدانند كیست ولی گفتهاند شاید زن فخرالدوله دیلمی و مادر مجدالدوله باشد. از میدان خراسان به سمت اتابك فقط یك قهوه خانه است كه چراغش سوسو میزند، تنها توقفگاه خودروهای عبوری به سمت قبرستان مسگرآباد. تا چشم كار میكند زمینهای امیراتابك و امیرسلیمانی است، بعد هم زمینهای حاج شكری و حاتمی و مشیرالدوله. باغ مشمرتضی سرپاست وعدهای از دروازه غار دارند میآیند به این سمت. درویش از مشیرالدوله وكالت دارد و زمینها را میفروشد به كارگران كورهپزخانههای هاشم آباد، كارگرها هم دارند گروهی و خانوادگی زمین میخرند و شریكی خانه میسازند، بلقیس و نسرین سلیمانی هم مشغول وقف املاك پدریاند. دهه40 و 50 رد شده است، بین خراسان و اتابك دیگر فقط یك قهوهخانه نیست. انقلاب شده و جنگ آمده، 12 ظهر یك بمب میخورد به اتابك و مردم كشته میشوند، اتابك جنگ زده است... .
وقایع تاریخی، بریده بریده در زمان حال رژه میروند، از آن همه تاریخ فقط سیده ملكخاتون و صحن و سرایش مانده و گرمابه شاه. درعوض اتابك پر است از خانههای كوچك، ساختمانهای كهنه طبله كرده، دیوارهای قدیمی شكم داده و كوچههای تنگ. میت در یكی از همین كوچههای تنگ گیر كرد. عرض كوچه به اندازه عرض شانه یك مرد درشت جثه است. تابوت را با طناب بستند، كشیدندش بالا، رساندند بالای پشت بام همسایه سر كوچه و بعد دوباره با طناب بردند پایین و رساندند به خیابان.
اتابك پر از كوچههای آشتی كنان است،
درِ خانهها توی دهان هم باز میشود، خانههای حیاط دار 20، 30متری فراوان است و سیمان نمای خیلی ازخانهها زگیل زگیل است. اتابك آپارتمان نوسازهم دارد، مجتمع مسكونی 600واحدی هم دارد، خانههای محو شده نیز دارد كه زیرسنگینی بولدوزرهای سازمان نوسازی شهرتهران له شدهاست. اینجای تهران پر از زمین رها شده و بیبرنامگی است، پر از خانههای معارض، پر از چهاردیواریهای توسری خورده كلنگی كه معتادان و ولگردها بیخ دیوارهایش آتش روشن میكنند و سیاهشان كردهاند.
فقر در محلههای مینابی و نفیس، توی كوچههای تنگ و تُرُش و درون خانههای قفسی جنوب تهران رژه میرود و زمینهای بلاتكلیف شعله ورترش میكند. شب یلدای فقرا رنگ ندارد، چراغی است كه دارد فتیله میسوزاند و كمكم خاموش میشود. شاید وانتها هندوانههای لهیده و ترشیده و تخمه ژاپنیهای نم زده و تلخ را امسال هم برای یلدا بیاورند، شاید هم مسجد امام رضا(ع) عزم كند و دوباره چند قاچ هندوانه ترو تازهِ وكیوم شده دست مردم بدهد؛ اینها را علی میگوید و شانه بالا میاندازد.
تیتر خبرها
-
بازی برد-برد
-
۵های خواندنی
-
شب هنــــدوانهای تلویزیون
-
یلــدا در اتابک گم شــــده
-
هندوانه بهانه است!
-
رکوردهای دور و دراز
-
خداحافظ چـــــلهزری!
-
همچون انار، خون دل خویش میخوریم ...
-
شاخهایی که مالیات نمیدهند
-
فروش آبسنگین ادامه دارد
-
همه چیز به جز نفت
-
ممنون آقای مجــــری
-
نیشخند به دموکراسی
-
همچون انار، خون دل خویش میخوریم ...




