اگر احتمال زنده برگشتن بدهی، فرمانده نمی‌شوی

روایت دست اول آتش‌نشانی که در خط مقدم مبارزه با آتش و آوار پلاسکو بود

اگر احتمال زنده برگشتن بدهی، فرمانده نمی‌شوی

محمد عبداللهیان یکی از پرسنل آتش‌نشانی است که در بسیاری از عملیات‌ها به صورت داوطلب و خارج از شیفت کاری حضور پیدا می‌کند. همچنین محمد از آتش‌نشان‌هایی است که در ماجرای پلاسکو به‌طور داوطلب حاضر شد و روایت دست اولی از ماجرا دارد. پای صحبت او نشسته‌ام:
من اول این را بگویم که سال‌ها در مس سنگون آذربایجان شرقی مدیر ابنیه و ساختمان‌های مس سنگون مشغول به فعالیت بودم. شرکت مس روی آموزش پرسنل خودش خیلی حساس است. چون شرکت مس تولیدکننده است و بودجه‌اش دست خودش است، به آموزش نه نمی‌گوید. به همین دلیل هر کلاسی که درخواست می‌دادیم قبول می‌کردند، چون هرچه پرسنل بیشتر تعلیم ببینند بیشتر به دردشان می‌خورد. من تمام رشته‌هایی که مربوط به امداد و نجات، حوادث، آواربرداری و کار در ارتفاع هست را خودم به پرسنل آموزش می‌دادم.
مثلا وقتی که می‌خواهی آموزش ارتفاع را یاد بدهی باید خودت در رأس پرسنل باشی. یعنی وقتی در کارخانه مس سنگون از یک ارتفاع 70‌متری با طناب پایین می‌آیی دیگر نمی‌توانی به جای خودت یک نفر از پرسنلت را پایین بفرستی. چون نیروی تو با خودش می‌گوید فلانی خودش عقب نشسته و ما را جلو فرستاده است.
فرمانده عملیات در کارهای آتش‌نشانی یعنی خودت باید جلو باشی، نه این‌که عقب بایستی. وقتی که نیرو می‌بیند رئیسش پایین رفته دنبال او می‌آید. همه اینها هم به دلیل روحیه‌ای است که در وجودم و دوست دارم بدون در نظر گرفتن هیچ‌گونه دین، مذهب،نژاد، قومیت و... به مردم کمک کنم.
در تمام این سال‌ها هرجایی که نیاز به کمک بوده به صورت داوطلب در آن حادثه حاضر شدم و کمک کردم؛ سرپل ذهاب، پلدختر، زلزله شهرستان اهر و ورزگان، مشکین‌شهر و بسیار حوادث دیگر. در زمان واقعه پلاسکو هم من تنها فردی بودم که خارج از پرسنل شیفت آتش‌نشانی تهران در آن محل حضور داشتم و در عملیات‌ها شرکت کردم. در همین پلاسکو قبل از فرو ریختن ساختمان به کسانی که عملیات انجام می‌دادند گفتم باید از کجا آواربردای کنیم؛ ولی در نهایت به حرف من عمل نکردند. جنازه اولین کشته از پرسنل آتش‌نشانی را من پیدا کردم. با جنازه روبه‌رو شدم، اکسیژنش را برداشتم و مرحوم را پایین آوردیم. این بنده خدا چیزی نمانده بود که بازنشست شود و این اتفاق برایش افتاد.
 با این‌که در شغل و حرفه ما مرگ‌و‌میر و حادثه زیاد است، چیزی از علاقه من به این کار کم نمی‌کند. من در زندگی کاری‌ام با این‌که یکی از مدیران مس سنگون بودم، به پست مدیریتم نگاه نمی‌کردم. هر عملیاتی که بروم خودم در رأس کار هستم. برای من در مسیر خدمت به مردم، مُردن یا ماندنم فرقی نمی‌کند. آتش‌نشان یا باید روی خودش اسم آتش‌نشان نگذارد یا وقتی آتش‌نشان شد با همه وجودش کار کند.
یک فرد باید یا از روی بیکاری در این شغل فعالیت کند یا واقعا عاشقش باشد. وقتی ما به یک حادثه اعزام می‌شویم مثل فرماندهان جنگ خودمان را آماده مرگ می‌کنیم. موقع حرکت حتی به اندازه 5درصد هم احتمال برگشتن نمی‌دهیم. با خودمان می‌گوییم داریم می‌رویم و به احتمال 95 درصد ممکن است که کشته شویم. اگر بترسی یا بگویی من به احتمال 95درصد برمی‌گردم، از تو فرمانده عملیات درنمی‌آید. نمی‌توانی جلو بروی. باید خودت را به آب و آتش بزنی و نفر اول باشی.
منظورم از به آب و آتش زدن هم این نیست که بدون برنامه باشی. باید اصولی باشد. به همین دلیل تعصب روی کار بود که موقع پلاسکو با کسانی که پلاسکو را مدیریت می‌کردند درگیر شدم و یکی از خبرگزاری‌ها هم خبرش را کار کرد.
یادم است اولین دفعات که اموال و طلاها و گاوصندوق‌های مردم را بیرون می‌آوردیم، گاوصندوق‌ها سالم بودند، ولی در ادامه هرچه گاوصندوق بیرون آوردیم ذوب شده بیرون آوردیم. کسی نمی‌گوید چرا این گاوصندوق‌ها ذوب شدند.
یک خاطره جالب هم بگویم. در حاشیه عملیات پلاسکو پیرمردی به نام منصور وزیری بود که بازنشسته آتش‌نشانی بود. وقتی که آتش‌نشان‌ها می‌خواستند از حفره بازار کویتی‌ها داخل بروند، شروع کرد به هوار کشیدن. آنجا موقعی بود که میلگردها هم درحال ذوب شدن بودند و کسی که داخل می‌رفت خودش را فدا می‌کرد. در چنین شرایطی تنها کسی که گفت من داخل می‌روم آقای وزیری بود. گفت «من عمرم را کرده‌ام، بازنشسته هم شده‌ام، بچه‌هایم را هم عروس و داماد کرده‌ام، دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم. شما جوان هستید و آینده دارید اما من نه. اجازه بدهید که من داخل بروم و آنجا را بگردم. اگر پیدا کردم که پیدا کردم، اگر پیدا نکردم هم داخل ساختمان می‌میرم و هیچ اشکالی هم ندارد».
آدم وقتی آنجا چنین صحنه‌هایی را می‌دید نمی‌توانست عقب بکشد. چطور کم می‌آوردیم؟ باید خودت را به آب و آتش می‌زدی. باید می‌رفتی و دوستانت را نجات می‌دادی. من در زندگی فقط بیش از 400 تا فرد فوتی را شسته و کفن کرده‌ام.
 با خودم می‌گفتم در وضعیتی که این خانواده عزادار شده است و کلی هزینه کفن و دفن دارد، خوب است که خود من جنازه آنها را غسل و تیمم بدهم تا هزینه کمتری خرج کنند.
بدترین تصادفات و کشته شده‌ها که کسی جرأت نمی‌کند به آنها نزدیک شود یا آن بدن‌های تکه تکه شده را ببیند و جمع کند را مدیریت و جنازه‌ها را جمع کرده‌ام. باید وقتی که به مردمت خدمت می‌کنی با جان و دلت خدمت کنی. شعاع خدمتی من به وسعت تمام ایران است و در بسیاری از شهرها و استان‌ها خدمت کرده‌ام. با این همه من هر چقدر فداکار باشم، اگر در خانه‌ام بددلی باشد و کسی با من همراه نباشد، هیچ اتفاقی نمی‌افتد.
خیلی از اوقات وقتی من خودم را به یک شهر زلزله‌زده یا حادثه‌دیده می‌رسانم فقط دو سه روز توی راه هستم. با ماشین خودم به دل جاده می‌زنم و راه می‌افتم. این وسط خستگی و خواب‌آلودگی و... هم هست که می‌تواند برای خودم حادثه‌آفرین باشد و تمام این تلاش‌ها را مدیون خانمم هستم.
در روز پلاسکو وقتی من داشتم تلویزیون را نگاه می‌کردم و با فرو‌ریختن ساختمان شروع کردم به گریه کردن، خانمم از توی آشپزخانه به من گفت محمد چرا داری گریه می‌کنی؟ گفتم دوستانم توی آتش مانده‌اند. من می‌دانم الآن آن زیر دارند خفه می‌شوند و پخته می‌شوند. گفت مگر از دست تو کاری برمی‌آید؟ گفتم آره، می‌توانم کمک کنم اما شما را چه کار کنم؟ اگر بروم احتمال مرگ هست. به شوخی گفت ما از این شانس‌ها نداریم! پاشو برو.
بلند شدم و خودم را در شش ساعت و نیم به محل حادثه رساندم و کمک کردم. اگر همسرم اجازه نمی‌داد که من در این عملیات‌های امداد و نجات حضور پیدا کنم، من این مسیر را نمی‌رفتم. همسر فداکاری دارم که با من همدل است و روحیه مرا درک می‌کند. وقتی در پلاسکو هستم می‌دانم که یک شیر ماده بالای سر بچه‌هایم هست و حواسش به خانه و زندگیم است.
 به امید اوست که به دل آتش می‌زنم. داشتن همسر مناسبی که همفکر تو باشد در امداد و نجات خیلی خیلی مهم است. از او ممنونم و همینجا از همه زحماتی که به خاطر من به دوش کشیده از او تشکر‌می‌کنم.