داستان جالب  چیزی كه در گلوی وی  گیر كرده بود

داستان جالب چیزی كه در گلوی وی گیر كرده بود

 در یكی از شهرهای یكی از كشورهای خارجی، دوره‌های كارگاهی برگزار می‌شد كه طی آن سخنرانان و متخصصان و اشخاص موفق به ایراد سخنرانی و ارائه اسناد محتوایی و نقل و انتقال تجربیات خود در زمینه راهكارهای موفقیت و معنویت و مسائل متفرقه می‌پرداختند. در دوره شانزدهم این كارگاه‌ها كه در نیمه امسال برگزار شد، یكی از مدرسان شریف كارگاه به‌نام چارلتون اعلام كرد می‌خواهد با معرفی یك نمونه حیرت‌انگیز تمامی تصورات درباره موفقیت و معنویت را دگرگون كند و نشان دهد در زمینه موفقیت و معنویت تنها و تنها اراده شخص موثر است. در روز كارگاه چارلتون و شخصی كه همراه او بود روی سن رفت و پس از ارائه یك سخنرانی یك و نیم ساعته در تعریف موفقیت و معنویت و تبیین این آموزه كه منشا همه اتفاقات در درون و داخل خود آدم است، گفت: شخصی كه همراه من است تا دو ماه پیش یك آدم دائم‌الخمر بود كه به مواد مخدر صنعتی نیز اعتیاد داشت و دچار انحرافات اخلاقی و جنسی بود و هزینه زندگی‌اش را نیز از طریق جیب‌بری و كیف‌قاپی و خرید و فروش مواد مخدر تامین می‌كرد و به‌طور كلی یك تن‌لش و انگل اجتماع بود. اما الان پاك پاك است و یك كسب و كار سالم كوچك نیز راه انداخته است. سپس از وی خواست در این‌باره با شنوندگان صحبت كند و میكروفن را به دست وی سپرد.
وی میكروفن را گرفت و گفت: من تا دو ماه پیش همه این كارها را می‌كردم، اما شخص آبرومندی بودم. از دو ماه پیش كه آدم حسابی شده‌ام، آقای چارلتون برایم آبرو نگذاشته است. ایشان مدام مرا به این جلسه و آن سمینار و این كارگاه و آن كنفرانس می‌برد و اكنون همه شهر می‌دانند من چه شخص تباهی بوده‌ام. ولی از آنجا كه بخشی از دستمزد خود را به من می‌دهد، این ننگ را به جان خریده‌ام و به هیچ‌كجایم برنمی‌خورد. چارلتون گفت: توی گلویت گیر كرده بود؟ حالا راحت شدی؟ وی گفت: بلی. و به این ترتیب تركیب كنایی «توی گلویت گیر كرده بود» به افواه راه یافت.