روایت طاهره آشیانی از حضور 20 سالهاش در جامجم
«کافه میرداماد»ساعت 5عصر
بازنشسته شدن در رسانه، آن هم از جنس مکتوبش و روزنامه، حداقل در این سرزمین نوبرانه است. اقبال بلندی میخواهد که طاهره آشیانی برخلاف آنچه نشان میدهد احتمالا صاحب این اقبال بودهاست. تصویر کلیشهای ما از بازنشستگی - دورهمی پیرمردها در پارک و شنیدن خاطرات شغلیشان یا سرگردانی تاسفبار آنها در ادارهها و نهادهای دولتی برای مطالبه بهحقشان - با آنچه از طاهره آشیانی میبینیم تفاوت دارد، اصلا همین که برای یک اتفاقی به نام بازنشستگی اینجا در روزنامه جامجم جشنی گرفتیم یا همین حالا که داریم صفحهای از یک روزنامه سراسری را سیاه میکنیم، نشان از ناباورانه بودن ماجرا دارد. این ناباورانگی در شمایل رفتاری او حداقل در یک ماه منتهی به امروز هم آشکار بودهاست. خندههای سرخوشانهای که زود به اندوه کوچکی قطع میشود، تصمیمهای متغیری که قرار است بعد از بازنشستگی از سوی او اجرا شود، روزهایی که زودتر از ساعت کاریش پشت میز مینشیند و البته شوخیهای مداومی که از فردای نبودنش در تحریریه تقریبا فریاد میزند. ناباورانگی این قصه برای ما هم وجود دارد، برای مایی که عادت کردهایم به خلق و خوی او در همه این 20سالی که در این روزنامه نفس کشیدهایم، به اینکه با تصمیمات بعد از بازنشستگیاش شوخی کنیم ( کافه؟ واقعا میخوای بری مشهد کافه بزنی؟ اسمشو بذار کافه نیمتا! ) به اینکه گاه سطح شوخیمان را با یک دلهره جایگزین کنیم (میبینیمت طاهره آشیانی که برای حقوق عقبافتاده بازنشستگیات جلوی سازمان تامین اجتماعی داری داد میزنی!) یا حتی در روزهایی که سختی کار بیشتر از معمول خستهمان کرده و بدتر از آن فیش حقوقی روی سامانه مخصوص کارکنان به چشم آمده با حسرت به رفتنش حسودی کنیم. (خوشششش به حالت، راحت شدی به خدا. برو به زندگیت برس بابا، از من میپرسی اصلا تا چند سال هیچ خبری رو هم نخون!) هر چه هست از امروز طاهره آشیانی، روزنامهنگاری را (از نوع رسمی و کارمندیاش) میبوسد و به باور ما عاقبت بخیر از این صفحه میرود؛ صفحهای که چند سال منتهی به بازنشستگیاش را در آن قلم زد، یادداشت نوشت و خندید، گفتوگو گرفت و چشمانش تر شد و خلاصه رابطهای بین او و این صفحه شکل گرفت که شاید اولین حس حسرت از بازنشستگیاش به این صفحه پیوند خوردهباشد. خودش که میگوید این صفحه برایش کلاس زندگی بوده. این را من هم فهمیدهام، منی که یک سالی را بر سر یک میز همراه با او بودم و شاهد بودم وقتی با عکاس پیشکسوت دفاع مقدس از مرگ فرزندش میگفت چطور به پهنای صورت اشک میریخت، وقتی با کارشناسی از طبیعت تباه شده این سرزمین حرف میزد، چطور صدایش ناخودآگاه در تحریریه بالا میگرفت و وقتی قرار بود از تغییر سلیقه لطیفههای مجازی شده مطلبی بنویسد، بیترس میخندید. حالا او مهمان این صفحه است و من حتی نمیدانم با مهمانی که تا همین دیروز میزبان بوده از چه حرف بزنم که خوانندگانش خلاصه نشوند به جمع محدود تحریریه خلوت این روزهای روزنامه. ما که میدانیم اما بد نیست آنها که کم هم نیستند و او را نمیشناسند بدانند مهمان امروز کافه میرداماد بانویی روزنامهنگار (حالا بازنشستهای) است که سالها پیش از نیشابور به تهران آمده، دغدغه سینما داشته و برای وصل به این هنر، کلاسها رفته و حتی با بزرگانی هم کار کرده، نوشته و نوشته تا بالاخره راه باز کردهاست به مطبوعات. ابتدا سینمایینویس بوده، هنوز هم که حرفش میشود از جایزه گرانبها و نفیسی حرف میزند که سالها پیش به واسطه انتخاب بهترین نقد فیلم گرفته و وقتی بدانیم آن جایزه نفیس دو سکه تمام بوده خب اعتراف میکنیم پیشوند «نفیس» برایش بجاست. بعد سر خورده به سرویس رادیو و تلویزیون، جایی که بیشترین زمان از همه این 20سال در آن طی شده، کوتاهزمانی هم در حوزه فرهنگ و هنر نفس کشیده و بالاخره که پا گذاشته در کشکول صفحه آخر. شمایل گفتوگوی امروز هم با رویه معمول و همیشگی این صفحه تفاوت دارد. امروز محتوای صفحه بیش از آنکه گفتوگو باشد گفتی است از سمت خانم روزنامهنگار بازنشستهای که این بار آن طرف میز در ساحت یک مصاحبهشونده نشستهاست.
کلمه بازنشستگی بار منفی زیادی دارد و ترجیح میدهم به این کلمه و بارش فکر نکنم. بازنشستگی یعنی دیگر بنشینی و کاری نکنی. اما واقعیت این است من کار را دوست دارم. همه اینسالها یعنی از همان 22سالگی که کار کردن را شروع کردم، مدام کار کردهام! بیوقفه. چند روزی است به این فکر میکنم کمی راه و رسم تنبلی را بیاموزم، من چرا تنبل نیستم! البته بازنشستگی با تنبلی فرق دارد. اصلا شاید من زود به مرحله بازنشستگی رسیدم چون تنبل نبودم. برای همین پیمانه کار رسمیام زود پر شد. شاید اگر بین کارهایم وقفه میافتاد یا چند سالی بیکار بودم الان بازنشسته نمیشدم.
به کلمه و دوره بازنشستگی از جنبه بار منفیاش فکر نمیکنم، چون الان آنقدر تجربه روزنامهنگاری و نوشتن دارم که به نظرم بهترین وقت کاریام از همین الان شروع شده! اما بازنشستگی چند حسن هم دارد. اول اینکه حقوقش واقعا همان آب باریکه است که از بچگی درباره آن توی گوش ما خواندهاند که از دستش ندهیم و توصیه اکید پدر و مادر مرحومم بود که از همان جوانی به فکرش باشم. دوم اینکه در کنار بازنشستگی و حقوقش میتوانم کارهای دیگری هم انجام دهم و به هرحال درآمدم بیشتر شود. سوم این که وقتم آزاد است. الان دیگر زمان آن رسیده که حتی اگر میخواهم کار کنم، انتخابم فعالیتی باشد که زیاد درگیر زمان نباشم و چهارم این که میتوانم کارها و فعالیتهایی را تجربه کنم که تا حالا فرصتش را نداشتهام. راستش درست است بازنشسته تامیناجتماعی میشوم اما از آنجا که آدم اهل ریسکی هستم، خدا را چه دیدی شاید بهترین دوره زندگیام شد.
اینکه خوشحالم یا ناراحت که خیلی کلی است. حس اولیه حتما دلگیری است نه ناراحتی. به هرحال 20سال روزنامه جامجم خانه دوم من بوده، هر روز آمدهام و رفتهام. در میان این آمدن و رفتن خیلی فعالیت کردهام، چون روزنامهنگاری کار پرهیجان و پر از پیگیری و گپ زدن و نوشتن است. این روتین از امروز به هم میخورد و مسلما برای پر کردن این خلا به زمان نیاز است.
زمانش که سپری شود دلگیری و دلتنگی هم جایش را به حسهای تازهتر میدهد. راستش را بخواهید یاد گرفتهام حسهای مختلف در شرایط مختلف را رصد و تجربه کنم و مدام با خودم تکرار میکنم که هیچ حسی قرار نیست همیشگی باشد. حس دلتنگی برای روزنامه جامجم را با همه وجودم قبول میکنم و اجازه میدهم حسهای آینده که حتما خوب و خوشایند خواهند بود-چون خودم انتخابشان میکنم-جای حس دلگیری و دلتنگی را به مرور بگیرد.
خاطرات و فراموشی
20 سال کم زمانی نیست؛ یک عمر است. مسلما این سالها پر بوده از اتفاقات خوب و بد. بهتریناش آشنایی با آدمهای کاربلد این حرفه بود که اولین آنها آقای مجید رضاییان بود که اولین سردبیر جامجم بود. این که خیلی از او آموختم یک طرف قضیه است اما این که چقدر با مرام و با اخلاق بود، مهمتر است.
یادم هست اولین باری که قرار شد روزنامه با من قرارداد ببندد، صدایم زد و گفت: قراردادت را با پایینترین درجه خبرنگاری تنظیم کردهاند اما تو کاربلدتر از این هستی بنابراین قراردادت را عوض میکنم. این جمله عجیب به من اعتماد به نفس داد و حس خوبش تا همین امروز هنوز همراهم هست؛ این که یک نفر بوده که کیفیت کارم را دیده و برایش مهم بوده و از کارم دفاع کرده.
ایجاد این حس خوب در خبرنگار و روزنامهنگار به نظرم بهترین کاری است که میتوان برای اهالی یک تحریریه انجام داد. از کسی که کارش خوب است باید حمایت کرد و من خوششانس بودم که این حمایت را تجربه کردم. خوشحالیهایم در جامجم زیاد بوده، یکی از بهترینهایش مربوط به دورهای است که خبرنگار سینمایی بودم و آنقدر خوب بودم که یک سال
(دهه هشتادش را یادم است) روابط عمومی بنیاد سینمایی با من تماس گرفت ( آن زمان آقای کامران ملکی مدیر روابط عمومی بنیاد بود) و گفت در رصدی که بین خبرنگاران سینمایی داشتهاند، به عنوان خبرنگار برتر انتخاب شدهام. قرار بود در مراسمی از من تقدیر کنند اما مصادف شد با تغییر مدیرعامل بنیاد و برای همین مراسم لغو شد اما رفتم بنیاد فارابی و لوح تقدیر و دو سکه بهار آزادی گرفتم. خیلی حس خوبی بود؛ حالا بماند دو سکه خیلی خوب بود اما خوشحال بودم باز هم کارم دیده شدهبود.
بدترین اتفاقات این 20 سال فوت همکارانم بود؛ اولیاش علیرضا آقابالایی. خیلی تلخ بود. هر دوی ما خبرنگار گروه رسانه بودیم. مرگ رضا رستمی هم از آن داغهای به دل نشستهاست که سرد نمیشود.
من و رضا خیلی سال با هم همکار و دوست بودیم. مرگ تلخی داشت. آقای رجایی چند ماه سردبیر ما بود و کرونا او را از ما گرفت. این اتفاق هم فراموششدنی نیست. روزهای بد زیاد داشتم اما فراموششان کردهام. آنقدر به یادشان نیاوردهام که از یادم رفتهاند. آدمهای خوبی که در روزنامه جامجم با آنها همکار و دوست بودهام خیلی بیشتر از آدمهای بدی هستند که با تمام وجود اذیتم کردند.
رویاهایی که در راهند
همانطور که گفتم من روزنامه جامجم را دوست داشتم، خودش هم میدانست شاید همین فضای عاطفی محکم بین من و روزنامه بود که تا الان تاب آوردم و البته او هم مرا تحمل کرد. اگر به محل کارت به عنوان یک موجود زنده نگاه کنی که انرژیات را دریافت میکند و همان را به سمتت برمیگرداند، هم کار کردن راحت میشود و هم ماندن و نرفتن.
این را هم به عنوان یک تجربه بگویم؛ من آدم ثباتم، آدم ماندن و تابآوردن. باورم این است باید همه تلاشت را بکنی تا شرایط را تغییر دهی و تا جایی که حد و مرزهای شخصیات اجازه میدهد، تاب بیاوری. همیشه با خودم میگفتم هر جا بروی همین است!
حالا کمی بهتر کمی بدتر؛ پس بمان. شاید همین نگرش سبب شد 20 سال در جامجم بمانم. در همه اینسالها به جز یکی دوبار که خیلی شرایط سخت شد، نگفتم از جامجم میروم. بنا را گذاشتهبودم بر این که تا زمانی که میتوانیم با هم راه بیاییم و بمانم. اما الان که دیگر رفتهام فقط یک حس خوشایند ته ذهنم را قلقلک میدهد؛ دیگر لازم نیست خودم را سانسور کنم. ذات روزنامهنگاری خودسانسوری است. من آنقدر خودم را سانسور و حذف کردهام که راستش الان بخش زیادی از خودم را گم کردهام. در چهارچوبی مشخص با اما و اگرهایی که لازمه کار بوده، نوشتهام و زمان لازم دارم تا بفهمم واقعا چهها دوست دارم و میتوانم درباره ذهنیت، باور و افکار خودم حالا نه صددرصد اما آزادانهتر بنویسم.
وقتی روزنامهنگار میشوی، زندگی شخصیات قاطی زندگی کاریات میشود، یکدیگر را تحتالشعاع قرار میدهند و الان حتما زمان میبرد تا زندگی شخصیام را از زندگی کاریام سوا کنم و اجازه بدهم نفس بکشد. روزنامهنگاری تو را میبرد به بطن جامعه وسط قیل و قالهایی که مردم عادی از آن بیخبرند و اصلا آنها را وارد زندگیشان نمیکنند.
من روزنامهنگاری را به عنوان حرفه انتخاب کردم و بخش مهمی از زندگی را کنار گذاشتم از این انتخاب ناراحت نیستم چون انتخاب خودم بوده. روزنامهنگاری در هر شکلی که باشد استرس و اضطرابی به همراه دارد که فقط اهالی این صنف آن را درک میکنند. این استرس 20ساله خیلی چیزها را از من گرفت بدترینش این که همراهم شده و نمیدانم، میتوانم از آن خلاص شوم یا نه. اگر خلاص شوم حتما زندگی شادتری را تجربه خواهمکرد.
آرامش، پیشکش 20 ساله روزنامهنگاری
روزنامهنگاری فعالیتی بسیار دوستداشتنی و پرهیجان است. در این مسیر حتما تغییر میکنی، البته اگر خودت بخواهی، تغییر حتما مثبت خواهدبود. این که بخواهی بهترین باشی، خودش یک تغییر مثبت است. این که بدانی آنچه مینویسی برای همیشه در بخشی از تاریخ مکتوب ثبت میشود، تصمیم میگیری بهترینها را ثبت کنی.
از اینها که بگذریم روزنامهنگاری و کار جمعی به من صبر و بردباری یاد داد. این که لازم نیست هر چه را در درونم میگذرد، به زبان بیاورم. تا به این مرحله رسیدم اما زمان زیادی صرف شد. من از آدمهایی بودم که زود عصبانی میشدم. بعدها یاد گرفتم لازم نیست همه عصبانیت به بیرون پرتاب شود و به آدمهای پیرامون برخورد کند ( استیکر خنده) بخشی از آن هم کفایت میکند، آنقدری که مدیریت کار و به اصطلاح ریسمان کار از دست در نرود.
این شانس را داشتم که از میان همه آدمهایی که به روزنامه آمدند و رفتند، بهترینها را برای دوستی و همکاری انتخاب کنم، دوستانی کتابخوان و فیلمبین و خوره سریال. چه بهتر از این که شب فیلم یا سریالی تماشا کنی یا کتابی بخوانی و فردا بیایی روزنامه و با همکارانت درباره آنها صحبت کنی. فیلم، سریال و کتاب به تو معرفی کنند و روز به روز سبد فرهنگ و هنرت پرتر، سنگینتر و رنگارنگتر شود.
همه اینها یعنی تغییر مثبت.کار در روزنامه به من آموخت اگر با مهربانی، صبر و آرامش کارت پیش نرود امکان ندارد با داد و بیداد و ناآرامی و ترشرویی و تلخی جلو برود.بله ! روزنامه مرا تغییر داد. فرمان صبر و حسن نیت را به دستم داد، بقیه راه را باید خودم بروم.




