زن و شوهر جوان و 3پیرمرد
در روزگاران قدیم زن جوانی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد با ریشهای سفید بلند را مشاهده کرد که جلوی در منزل آنها ایستاده بودند. زن جوان پس از دیدن سه پیرمرد به آنها گفت: من شما را نمیشناسم اما از وجنات شما پیداست آدمهای خوبی باشید. بفرمایید داخل آبی، چایی، چیزی میل کنید. سه پیرمرد پرسیدند: آیا همسرتان در خانه است؟ زن جوان گفت: خیر. همسرم به اداره رفته و تا یکساعت دیگر برمیگردد. سه پیرمرد گفتند: پس ما نمیتوانیم وارد شویم. صبر میکنیم تا او برگردد. زن جوان گفت: شما خیلی پیر هستید، کسی برایتان حرف درنمیآورد. سه پیرمرد گفتند: بهخاطر آن نه. کلا باید صبر کنیم. زن جوان گفت: به درک و داخل خانه برگشت و در را بست. ساعتی بعد همسر زن جوان به خانه آمد و زن جوان ماجرا را برای او تعریف کرد. مرد جوان گفت: برو و به آنها بگو شوهرم آمده است. زن جوان از خانه بیرون رفت و سه پیرمرد را داخل کوچه در حالیکه با سکه بیخ دیواری بازی میکردند دید و گفت: شوهرم به خانه بازگشته است. سه پیرمرد برخاستند و به در خانه زن و مرد جوان رفته و آنجا ایستادند. سپس گفتند: ما با هم داخل نمیشویم. زن جوان گفت: چرا؟ پیرمرد اول به پیرمرد دوم اشاره کرد و گفت: نام ایشان ثروت و مالداری است. وی سپس به پیرمرد سوم اشاره کرد و گفت: نام ایشان موفقیت و کامیابی است. وی سپس به خودش اشاره کرد و گفت: من نیز عشق و محبت هستم. حال بفرمایید که کدامیک از ما وارد خانه شما شویم؟ زن جوان گفت: من بروم با آقایمان مشورت کنم. سپس به خانه بازگشت و ماجرا را برای شوهرش تعریف کرد. شوهرش گفت: بهتر است ثروت را دعوت کنیم. زن جوان گفت: مقصود از ثروت نیز برخورداری و موفقیت و کامیابی است، بهتر است او را دعوت کنیم. آنها دقایقی با هم بحث و مشورت کردند و درنهایت گفتند: اصلا ولش کن. عشق و محبت را دعوت میکنیم. زن جوان در را باز کرد و گفت: کدامیک از شما عشق و محبت است؟ او بیاید. در این لحظه هرسه پیرمرد لباسهای مبدل خود را درآوردند و ریشهای سفید مصنوعی خود را نیز کنده و گفتند: شما در مقابل دوربین مخفی بودید و محل دوربینها را به زن جوان و همسرش نشان دادند. آنها سپس افزودند: به شما تبریک میگوییم که عشق و محبت را انتخاب کردید. واقعا خدا را شکر. سپس سوار ون شدند و با زن جوان و شوهرش که خاموش شده بودند خداحافظی کرده و همراه واحدسیار به سازمان بازگشتند.




