گفتوگو با میکائیل شهرستانی، بازیگر و کارگردان
کاش هنوز در مدرسه بودم
بای بسما... دست کم یک سال است که نامآشنای هنر نمایش این کهنبوم با تلاش پیگیرانهای همراه با هنرآموزان و هنرمندان نمایش، سه اثر را روی صحنه آورده. با این که تا افتتاحیه فقط سه روز مانده بود و بسی کار و برنامههایشان فشرده بود، مهرانه و بزرگانه این کمینه را نواختند و رسم دوستی و دوستکامی را به تمام معنا بهجا آوردند. اکنون که این نمایشها برقرارند و دیدنی، با خواندن این فرازها میتوانید تا اندازهای مهمان سپهرزیست این هنرمند پرآوازه و استخوان خردکرده و خاک صحنه خورده باشید و با دنیایش بینش و نگرش و جهانبینیاش آشناتر شوید. مخلص که بسی در این مکالمه از بردباری ، کوشش ، بیخستگیکوشیدن خلاقیتشان چیزها آموخت.
آفتابی که صحنه را روشن میکند؟
این روشنی غیر قابل وصف است تا حدی که امروز هم هر بار در آن جای میگیرم هیجانی به بنده دست میدهد که با هیچ چیز برابرش نمیدانم.
آتشی که فضای نمایش را گرم و دلانگیز میکند، نسیمی که با خودش طراوت را به صحنه نمایش میآورد؟
این آتش و گرمی و این نسیم فرحبخش شاید همان جادویی است که منِ بازیگر را به جهان دیگری پرتاب میکند تا چاله چولههای روحم را پر کند یا مرا به جهانی ببرد که از همه غشها و مرزبندیهای رایج این روزگار رها کند تا در آن کسی باشم که میخواهم و نمیتوانم ابراز کنم که پنهانش کردهام البته من این فرصت و موهبت را دارم، نه دیگری.
آن بهاری که شکوفایی نمایش است کی میآید/ جنسش؟
دیر نخواهد بود. مطمئنم ولی اینکه به عمر ما قد بدهد نمیدانم وحتما از جنس دوستی و صلح و آشتی است با خود و دیگران. بیکینه و عداوت و تهمت و افترا زدن بههم. بیهمدیگر را مقصر دانستن.
بالاخره شبِ بیو کممهری به هنر نمایش آیا سحری هم دارد؟
مطمئنم دارد. عالم هستی به دو قطب تاریکی و روشنی تقسیم شده. نمیشود دائم در تاریکی بود و ماند. نوبت ما هم میشود دیر یا زود.
درختی که شما زیر سایهاش مینشینید و احساس آرامش میکنید؟
هنر(تئاتر) که نجاتدهنده است و التیام و الهامبخش و راهگشا.
شما را برای خلاقیت سر ذوق میآورد؟
یک کتابِ جدید، یک نمایشنامهای که مرا با چیزی روبهرو و درگیر میکند که تا بهحال با آن مواجه نشدم.
اگر نباشد قلمتان نمیچرخد و نمیتوانید بنویسید؟
یک شعر بدیع. یکتئاتر پرمفهوم. اصولا هر چه خاصیت داشتهباشه.
آفتابی که همیشه به رفتار شما میتابد؟
پیش و بیش از همه خودم هستم و میدانم چه کردهام و گاه این آفتاب مرا میترساند؛ چرا که از آنچه به نتیجه رسیده و بهبار نشسته راضی نیستم و بهنظرم کوتاه آمدهام و کوتاهی کردهام.
آینهای که هماره روبهروی دل و جان و چهره حقیقی شماست؟
دیگران و نتایجی که از رفتارم گرفتهاند که البته گاهی هم دچار سوءتفاهمشان میکند. زمان اما همه چیز را روشنی میبخشد.
آرزویی که هنوز به آن میاندیشید یا در مسیر رسیدنش هستید؟
که کاش مدرسهای بود و امکان آنرا میداشتم تا بیشتر بیاموزم و عمرم تلف نشود.
دلتان بدجوری برایش میزند و میتپد؟
بازی در یک نمایش بزرگ و پر بازیگر.
قانون زندگی را بههم میریزد؟
اینکه فهمیده نشوی. تلاشت بیثمر بماند و فراموش شوی.
آرامشتان را بیمه کرده/ میکند؟
سلامتبودن و بینیازی و اینکه بتوانم آنچه را میخواهم خلق کنم با کسانیکه همزبان مناند.
به زندگیتان امید داده؟
خانواده و دخترم.
و عشق را برایتان ارمغان آورده؟
خانواده وکارم بی تردید.
مهمترین ویژگی عشق؟
از نشانههای عشق بیتردید زندگی یافتن و مهربانی کردن و زندگی بخشیدن است.
بیهمگان بهسر شود بیاو بهسر نمیشود؟
تئاتر، سینما، شعر، آثار هنری را دیدن و لذت بردن. کشف کردن....و همیشه هم همراهم است.
رستگاری چهجور دستیافتنی میشود؟
با فروتنی و سلامت نفس بیگمان.
روزهای طلاییاش خیلی وقت است که گذشتهاست؟
همیشه افول یک ستاره یا یک نویسنده یا کارگردان یا هنرمند و اصولا آدمی، دردناک است. اینکه بدانیم بیثمر هستیم که نبود و بودمان برای هستی فرق نمیکند. میتواند تو باشی یا من.
برایش آرزوی موفقیت و پیروزی دارید؟
با همه وجودم برای فرزندم و مردمم که بسیار تنها ماندهاند.
آرزویی برای مردم ایران؟
که با عزت و سربلند باشند و به آنچه شایستهاش هستند برسند.
و یک کاش برای تهران؟
کاش اینهمه آلوده نبود از هر جهت.
چه وقت اندوهتان میگیرد؟
فقر و تنگدستی مردمانم مرا بهشدت اندوهگین میکند و مستاصل، و ناتوانیشان و اینکه حرفشان شنیده نمیشود و به خواستههایشان وَقعی گذاشته نمیشود مرا مایوس و درمانده میکند.
امروز پنجشنبهتان را چه کاری تپنده و زیستنی میکند؟
پنجشنبه (امروز) سه نمایش محصول دانشآموختگان آکادمی ژیوار در تماشاخانه مهرگان روی صحنهاند.
طبق معمول شب اول این نمایش سرشار هیجانها بود و ...؟
که بیش از شاگردانم برای بهصحنهرفتنشان خود من داشته و دارم.
سه نمایش از؟
یوجین اونیل (درامی اجتماعی)، داریونیکودمی (نمایشی طنز) و الکساندر دولاپتولیر و ماتیو دلاپورت که باز درام اجتماعی است. امیدوارم هر سه نمایش با اقبال روبهرو شود و خستگی یکسال کار و تلاش به ثمر بنشیند.
تمرکز شما همواره به پرورش و کشف نیروهای جوان و مستعد بوده. اکنون که به کارنامهتان دراینباره مینگرید؟
ناراضی نیستم. هرچند دورهبهدوره سختتر میشوند و به دلیل شرایطی که فراهم شده و روزبهروز پیچیدهتر هم میشود کمتر همدیگر را میفهمیم، ولی باید انعطاف داشت و زبانشان را آموخت و با همان زبان با آنها دیالوگ کرد.
10سالگی که آغاز بازیگریتان بود همان وقتها کشف کردید قراراست راه زندگیتان این هنر باشد یا ...؟
طبیعتا نه. ولی انرژی و توانی که آن اتفاق به بنده منتقل کرد بیتردید انرژی متفاوتی بود. شاید تکانی داد و روح کودکانه مرا با خردهنسیمکش به تنش و جنبش درآورد.
درباره دغدغههای اجرای نمایش در این روزها؟
دغدغهها کم نیستند و پیش از کرونا هم این دغدغهها ازجمله مالی برای کسانی مثل بنده بوده و هست و امروزهروز بیشتر.
درباره کمکهزینهها؟
شاید طی این سالها که مشغول تربیت جوانانی که علاقهمند به بازیگری هستند بودم و آنها را تربیت کرده به صحنه میبرم فقط دو بار در سالنهای دولتی اجرا داشتم و از کمکهزینهای اندک بهرهمند شدم که آن هم بیشتر به گروه تعلق داشته.
چرا همیشه بهناگزیر هزینههای نمایش را خود شما تقبل کردید؟
تا بلوغ و ظهور چهرههایی را که چند سال برای آموزششان زحمت کشیدم ببینم و از میان این هنرجویان، بازیگران و طراحانی همواره بودند که با من همکاری کردند و خودم را موظف دانستم حقالزحمهای برایشان در نظر بگیرم و بپردازم.
پس درواقع ایجاد شغل کردید؟
و این البته هیچگاه از طرف هیچ مقامی دیده نشد.
وقتی زندگی شخصی و فردیتان تحتتاثیر تئاتر قرار دارد؟
حتما متاثر میشود اما همسر و فرزندم هم خوشبختانه در رشتههای هنری فعالند و در بسیاری مواقع در این زمینه همکاری میکنند. خانم رویا اسدی که مدیریت مجموعهای را دارند (ژیوار) که بنده در آنجا تدریس میکنم و فارغ التحصیل کارگردانی و ادبیات نمایشی هستند پس از نزدیک شاهدند. دخترم هم در زمینه موسیقی مشاور بندهاند. گذشته از اینکه ایشان (دخترم) هم یکی از شاگردان قدیمی بنده هستند در زمینه بازیگری و در نمایش هم قبلا بازی و همکاری کردهاند. پس خانواده تاثیرشان مثبت بوده و هست.
سکوت محض آیا ممکن است یا نه؟
اگر منظورتان بیعملی و خانهنشینی است باید عرض کنم برایم ممکن نیست و مرگم را سبب خواهدشد.
دست از کار کشیدن برای شما؟
برای من یعنی انفعال و آرزو میکنم در هر زمینه که حرفی برای گفتن دارم تلاش کنم و از پا ننشینم.
زیباترین داستان/ نمایش/ اجرا درباره عشق؟
برای بنده نمایش سحوری بود بیتردید.
این رنج که با چند دهه کار حرفهای هنری باید با سیلی صورتها را سرخ نگهداشت؟
چه باید کرد. آموختهام آنچه وظیفه داری را باید به انجام رساند حال به یاریت بیایند یا نه. برایت کف بزنند یا تقبیحات کنند. آنچه درست است را باید انجام داد و منتظر به بار نشستناش بود.
وقتی کسی حرفهاش هنر است مثلا تئاتر یعنی؟
یعنی زندگیت وقف تئاتر باید شود. به قول براند در نمایشنامهای به همین نام اثر سارتر: یا همه چیز یا هیچ چیز.
وقتی حتی نیمی از ظرفیت سالن نمایش هم پر نشود؟
وقتی سالن پر نشود و کارت مخاطب نداشته باشد یعنی احساس پوچی کردن، یعنی مشت بر در بسته کوفتن، یعنی بینتیجه ماندن و تحملش برایم سخت است، بسیار سخت.
درباره ژن «کمتوجهی به تئاتر»؟
چندین دهه است که شاهدش هستیم. برایم عادی شده. پس مخاطب من هم آنها نیستند.
مخاطبان شما مخاطبان واقعی شما استاد؟
مخاطبان من مردمند و بس. نگاه من به اقدام آنهاست و دست به عمل زدنشان.
نگاهی به کارنامه استاد شهرستانی بهویژه دوران کاری ایشان در رادیو، بیاغراق کلاه از سر مخاطب میافتد. سر هم، چند هزار اثر که فقط نامبردنشان بیشتر فضای این صفحه را میگیرد اما میتوان نام برد از هزار افسان که به روایت استاد 250بخش بود. بزرگترین پروژه رادیویی با چهار نگارنده رادیویی و 120بازیگر. خوانندگان دلآگاه این فرازها میدانند هزار افسان همانا جانمایه و ریشه کتاب جهانگیر و پرآوازه هزارو یک شب است که با شتابزدگی مترجم شاید با نام
«شبهای عربی» در جهان شناخته میشود ؛کتابی که با نشر نخستش در ایتالیا و سپس اروپا جهان ادبی آن سامان را دگرگون کرد.
نخستین نمایشی که بهعنوان آموزگار شماری هنرجو آماده و به صحنه رفت نمایش در منطقه جنگی بود.
بهرام چوبینه کاری تاریخی ـــ اساطیری که همکاری دوباره ایشان و دکتر قطب الدین صادقی را سبب شد و برای سالها ادامه یافت.
مویه جم نخستین تکگویی بلندی است که با این حجم در تاریخ نمایش ایران به صحنه آمده با سیوچند نقش و تیپهای متنوع که با استقبال بسیاری روبهرو شد که سزاوارش هم بود، چراکه این نمایش روایی، بنا به نظر استاد بسیار دشوار بود
«زنان صبرا مردانِ شتیلا» نخستین تئاتر مستند سیاسی که در تالار وحدت به صحنه رفت به سخن استاد و برای گردآوری مستندات و نوشتن متن دست کم یک سال وقت دکتر صادقی صرف این کار شد.
میکائیل شهرستانی، کارگردانی «آرش» را دوستتر دارد از بازیاش، زیرا به بیان خودش کاری نو بود، بدعت داشت و با شیوه متفاوتی روی صحنه نمایش رفت.
وقتی میخواهم درباره «هفت قبیله گمشده» داوری کنند از آن سوی خط میشنوم که: کار بسیار سختی بود در تالار چهارسو با طراحی متفاوت اما چونان همیشه کارهای دکتر صادقی بسی پرزحمت است و پرتنش.
سیمرغ، سیمرغ نخستین تجربه استاد با دکتر صادقی که با وجود طولانی بودن نمایش 2ساعت و 45دقیقه، مخاطبان چندبار نمایش را عموما دیدند، زیرا چیزی از چشمنوازی کم نداشت.
گوژپشت نوتردام، شاهزاده و گدا، مکبث، هملت و... هرکدام خاطرات متفاوتی برای استاد دارند. این کارهای رادیویی اگر از سوی مدیر وقت قربانی حمایت نمیشد به باور استاد ارائه آثار برجسته ادبیات جهان به ثمر نمینشست. در این راستا از «کسی به سرهنگ نامه نمینویسد» اثر مارکز به تلخی یاد کرد و ادامه داد خوب یادم هست که اکبر زنجان پور، نقش سرهنگ را بازی میکرد و من در طول ضبط معمولا گوشیام را خاموش میکردم. وقتی ضبط نمایش رادیویی به پایان رسید و برای ناهار به سلف سرویس رادیو رفتیم، روشن کردن گوشی همان و دریافت پیامی تلخ و دشوار همان! پیام این بود که مادرم را از دست دادهام. شتابان خودم را به بیمارستان رساندم و... دیر شده بود.
این روشنی غیر قابل وصف است تا حدی که امروز هم هر بار در آن جای میگیرم هیجانی به بنده دست میدهد که با هیچ چیز برابرش نمیدانم.
آتشی که فضای نمایش را گرم و دلانگیز میکند، نسیمی که با خودش طراوت را به صحنه نمایش میآورد؟
این آتش و گرمی و این نسیم فرحبخش شاید همان جادویی است که منِ بازیگر را به جهان دیگری پرتاب میکند تا چاله چولههای روحم را پر کند یا مرا به جهانی ببرد که از همه غشها و مرزبندیهای رایج این روزگار رها کند تا در آن کسی باشم که میخواهم و نمیتوانم ابراز کنم که پنهانش کردهام البته من این فرصت و موهبت را دارم، نه دیگری.
آن بهاری که شکوفایی نمایش است کی میآید/ جنسش؟
دیر نخواهد بود. مطمئنم ولی اینکه به عمر ما قد بدهد نمیدانم وحتما از جنس دوستی و صلح و آشتی است با خود و دیگران. بیکینه و عداوت و تهمت و افترا زدن بههم. بیهمدیگر را مقصر دانستن.
بالاخره شبِ بیو کممهری به هنر نمایش آیا سحری هم دارد؟
مطمئنم دارد. عالم هستی به دو قطب تاریکی و روشنی تقسیم شده. نمیشود دائم در تاریکی بود و ماند. نوبت ما هم میشود دیر یا زود.
درختی که شما زیر سایهاش مینشینید و احساس آرامش میکنید؟
هنر(تئاتر) که نجاتدهنده است و التیام و الهامبخش و راهگشا.
شما را برای خلاقیت سر ذوق میآورد؟
یک کتابِ جدید، یک نمایشنامهای که مرا با چیزی روبهرو و درگیر میکند که تا بهحال با آن مواجه نشدم.
اگر نباشد قلمتان نمیچرخد و نمیتوانید بنویسید؟
یک شعر بدیع. یکتئاتر پرمفهوم. اصولا هر چه خاصیت داشتهباشه.
آفتابی که همیشه به رفتار شما میتابد؟
پیش و بیش از همه خودم هستم و میدانم چه کردهام و گاه این آفتاب مرا میترساند؛ چرا که از آنچه به نتیجه رسیده و بهبار نشسته راضی نیستم و بهنظرم کوتاه آمدهام و کوتاهی کردهام.
آینهای که هماره روبهروی دل و جان و چهره حقیقی شماست؟
دیگران و نتایجی که از رفتارم گرفتهاند که البته گاهی هم دچار سوءتفاهمشان میکند. زمان اما همه چیز را روشنی میبخشد.
آرزویی که هنوز به آن میاندیشید یا در مسیر رسیدنش هستید؟
که کاش مدرسهای بود و امکان آنرا میداشتم تا بیشتر بیاموزم و عمرم تلف نشود.
دلتان بدجوری برایش میزند و میتپد؟
بازی در یک نمایش بزرگ و پر بازیگر.
قانون زندگی را بههم میریزد؟
اینکه فهمیده نشوی. تلاشت بیثمر بماند و فراموش شوی.
آرامشتان را بیمه کرده/ میکند؟
سلامتبودن و بینیازی و اینکه بتوانم آنچه را میخواهم خلق کنم با کسانیکه همزبان مناند.
به زندگیتان امید داده؟
خانواده و دخترم.
و عشق را برایتان ارمغان آورده؟
خانواده وکارم بی تردید.
مهمترین ویژگی عشق؟
از نشانههای عشق بیتردید زندگی یافتن و مهربانی کردن و زندگی بخشیدن است.
بیهمگان بهسر شود بیاو بهسر نمیشود؟
تئاتر، سینما، شعر، آثار هنری را دیدن و لذت بردن. کشف کردن....و همیشه هم همراهم است.
رستگاری چهجور دستیافتنی میشود؟
با فروتنی و سلامت نفس بیگمان.
روزهای طلاییاش خیلی وقت است که گذشتهاست؟
همیشه افول یک ستاره یا یک نویسنده یا کارگردان یا هنرمند و اصولا آدمی، دردناک است. اینکه بدانیم بیثمر هستیم که نبود و بودمان برای هستی فرق نمیکند. میتواند تو باشی یا من.
برایش آرزوی موفقیت و پیروزی دارید؟
با همه وجودم برای فرزندم و مردمم که بسیار تنها ماندهاند.
آرزویی برای مردم ایران؟
که با عزت و سربلند باشند و به آنچه شایستهاش هستند برسند.
و یک کاش برای تهران؟
کاش اینهمه آلوده نبود از هر جهت.
چه وقت اندوهتان میگیرد؟
فقر و تنگدستی مردمانم مرا بهشدت اندوهگین میکند و مستاصل، و ناتوانیشان و اینکه حرفشان شنیده نمیشود و به خواستههایشان وَقعی گذاشته نمیشود مرا مایوس و درمانده میکند.
امروز پنجشنبهتان را چه کاری تپنده و زیستنی میکند؟
پنجشنبه (امروز) سه نمایش محصول دانشآموختگان آکادمی ژیوار در تماشاخانه مهرگان روی صحنهاند.
طبق معمول شب اول این نمایش سرشار هیجانها بود و ...؟
که بیش از شاگردانم برای بهصحنهرفتنشان خود من داشته و دارم.
سه نمایش از؟
یوجین اونیل (درامی اجتماعی)، داریونیکودمی (نمایشی طنز) و الکساندر دولاپتولیر و ماتیو دلاپورت که باز درام اجتماعی است. امیدوارم هر سه نمایش با اقبال روبهرو شود و خستگی یکسال کار و تلاش به ثمر بنشیند.
تمرکز شما همواره به پرورش و کشف نیروهای جوان و مستعد بوده. اکنون که به کارنامهتان دراینباره مینگرید؟
ناراضی نیستم. هرچند دورهبهدوره سختتر میشوند و به دلیل شرایطی که فراهم شده و روزبهروز پیچیدهتر هم میشود کمتر همدیگر را میفهمیم، ولی باید انعطاف داشت و زبانشان را آموخت و با همان زبان با آنها دیالوگ کرد.
10سالگی که آغاز بازیگریتان بود همان وقتها کشف کردید قراراست راه زندگیتان این هنر باشد یا ...؟
طبیعتا نه. ولی انرژی و توانی که آن اتفاق به بنده منتقل کرد بیتردید انرژی متفاوتی بود. شاید تکانی داد و روح کودکانه مرا با خردهنسیمکش به تنش و جنبش درآورد.
درباره دغدغههای اجرای نمایش در این روزها؟
دغدغهها کم نیستند و پیش از کرونا هم این دغدغهها ازجمله مالی برای کسانی مثل بنده بوده و هست و امروزهروز بیشتر.
درباره کمکهزینهها؟
شاید طی این سالها که مشغول تربیت جوانانی که علاقهمند به بازیگری هستند بودم و آنها را تربیت کرده به صحنه میبرم فقط دو بار در سالنهای دولتی اجرا داشتم و از کمکهزینهای اندک بهرهمند شدم که آن هم بیشتر به گروه تعلق داشته.
چرا همیشه بهناگزیر هزینههای نمایش را خود شما تقبل کردید؟
تا بلوغ و ظهور چهرههایی را که چند سال برای آموزششان زحمت کشیدم ببینم و از میان این هنرجویان، بازیگران و طراحانی همواره بودند که با من همکاری کردند و خودم را موظف دانستم حقالزحمهای برایشان در نظر بگیرم و بپردازم.
پس درواقع ایجاد شغل کردید؟
و این البته هیچگاه از طرف هیچ مقامی دیده نشد.
وقتی زندگی شخصی و فردیتان تحتتاثیر تئاتر قرار دارد؟
حتما متاثر میشود اما همسر و فرزندم هم خوشبختانه در رشتههای هنری فعالند و در بسیاری مواقع در این زمینه همکاری میکنند. خانم رویا اسدی که مدیریت مجموعهای را دارند (ژیوار) که بنده در آنجا تدریس میکنم و فارغ التحصیل کارگردانی و ادبیات نمایشی هستند پس از نزدیک شاهدند. دخترم هم در زمینه موسیقی مشاور بندهاند. گذشته از اینکه ایشان (دخترم) هم یکی از شاگردان قدیمی بنده هستند در زمینه بازیگری و در نمایش هم قبلا بازی و همکاری کردهاند. پس خانواده تاثیرشان مثبت بوده و هست.
سکوت محض آیا ممکن است یا نه؟
اگر منظورتان بیعملی و خانهنشینی است باید عرض کنم برایم ممکن نیست و مرگم را سبب خواهدشد.
دست از کار کشیدن برای شما؟
برای من یعنی انفعال و آرزو میکنم در هر زمینه که حرفی برای گفتن دارم تلاش کنم و از پا ننشینم.
زیباترین داستان/ نمایش/ اجرا درباره عشق؟
برای بنده نمایش سحوری بود بیتردید.
این رنج که با چند دهه کار حرفهای هنری باید با سیلی صورتها را سرخ نگهداشت؟
چه باید کرد. آموختهام آنچه وظیفه داری را باید به انجام رساند حال به یاریت بیایند یا نه. برایت کف بزنند یا تقبیحات کنند. آنچه درست است را باید انجام داد و منتظر به بار نشستناش بود.
وقتی کسی حرفهاش هنر است مثلا تئاتر یعنی؟
یعنی زندگیت وقف تئاتر باید شود. به قول براند در نمایشنامهای به همین نام اثر سارتر: یا همه چیز یا هیچ چیز.
وقتی حتی نیمی از ظرفیت سالن نمایش هم پر نشود؟
وقتی سالن پر نشود و کارت مخاطب نداشته باشد یعنی احساس پوچی کردن، یعنی مشت بر در بسته کوفتن، یعنی بینتیجه ماندن و تحملش برایم سخت است، بسیار سخت.
درباره ژن «کمتوجهی به تئاتر»؟
چندین دهه است که شاهدش هستیم. برایم عادی شده. پس مخاطب من هم آنها نیستند.
مخاطبان شما مخاطبان واقعی شما استاد؟
مخاطبان من مردمند و بس. نگاه من به اقدام آنهاست و دست به عمل زدنشان.
نگاهی به کارنامه استاد شهرستانی بهویژه دوران کاری ایشان در رادیو، بیاغراق کلاه از سر مخاطب میافتد. سر هم، چند هزار اثر که فقط نامبردنشان بیشتر فضای این صفحه را میگیرد اما میتوان نام برد از هزار افسان که به روایت استاد 250بخش بود. بزرگترین پروژه رادیویی با چهار نگارنده رادیویی و 120بازیگر. خوانندگان دلآگاه این فرازها میدانند هزار افسان همانا جانمایه و ریشه کتاب جهانگیر و پرآوازه هزارو یک شب است که با شتابزدگی مترجم شاید با نام
«شبهای عربی» در جهان شناخته میشود ؛کتابی که با نشر نخستش در ایتالیا و سپس اروپا جهان ادبی آن سامان را دگرگون کرد.
نخستین نمایشی که بهعنوان آموزگار شماری هنرجو آماده و به صحنه رفت نمایش در منطقه جنگی بود.
بهرام چوبینه کاری تاریخی ـــ اساطیری که همکاری دوباره ایشان و دکتر قطب الدین صادقی را سبب شد و برای سالها ادامه یافت.
مویه جم نخستین تکگویی بلندی است که با این حجم در تاریخ نمایش ایران به صحنه آمده با سیوچند نقش و تیپهای متنوع که با استقبال بسیاری روبهرو شد که سزاوارش هم بود، چراکه این نمایش روایی، بنا به نظر استاد بسیار دشوار بود
«زنان صبرا مردانِ شتیلا» نخستین تئاتر مستند سیاسی که در تالار وحدت به صحنه رفت به سخن استاد و برای گردآوری مستندات و نوشتن متن دست کم یک سال وقت دکتر صادقی صرف این کار شد.
میکائیل شهرستانی، کارگردانی «آرش» را دوستتر دارد از بازیاش، زیرا به بیان خودش کاری نو بود، بدعت داشت و با شیوه متفاوتی روی صحنه نمایش رفت.
وقتی میخواهم درباره «هفت قبیله گمشده» داوری کنند از آن سوی خط میشنوم که: کار بسیار سختی بود در تالار چهارسو با طراحی متفاوت اما چونان همیشه کارهای دکتر صادقی بسی پرزحمت است و پرتنش.
سیمرغ، سیمرغ نخستین تجربه استاد با دکتر صادقی که با وجود طولانی بودن نمایش 2ساعت و 45دقیقه، مخاطبان چندبار نمایش را عموما دیدند، زیرا چیزی از چشمنوازی کم نداشت.
گوژپشت نوتردام، شاهزاده و گدا، مکبث، هملت و... هرکدام خاطرات متفاوتی برای استاد دارند. این کارهای رادیویی اگر از سوی مدیر وقت قربانی حمایت نمیشد به باور استاد ارائه آثار برجسته ادبیات جهان به ثمر نمینشست. در این راستا از «کسی به سرهنگ نامه نمینویسد» اثر مارکز به تلخی یاد کرد و ادامه داد خوب یادم هست که اکبر زنجان پور، نقش سرهنگ را بازی میکرد و من در طول ضبط معمولا گوشیام را خاموش میکردم. وقتی ضبط نمایش رادیویی به پایان رسید و برای ناهار به سلف سرویس رادیو رفتیم، روشن کردن گوشی همان و دریافت پیامی تلخ و دشوار همان! پیام این بود که مادرم را از دست دادهام. شتابان خودم را به بیمارستان رساندم و... دیر شده بود.
تیتر خبرها
-
کاش هنوز در مدرسه بودم
-
تهران - مسکو؛ در مسیر جهش تجارت
-
بودجه تهران زیر ذرهبین
-
وقتی سلامت وتو میشود
-
شروع بالیوودی در فوتبال
-
330روستا در محاصره سیل
-
ما همه زیر آواریم رفیق
-
افزایش همکاری با همسایه شمالی
-
صبح دیروز در بیمارستان؛ راوی عصرهای کریسکان به شهادت رسید
-
سفر به روسیه گام مهم خنثیسازی تحریمها
-
انعکاس دیپلماسی فرهنگی در روابط تهران- مسکو




