بوی خوش زندگی

روایت علیرضا محمدی از عکسی که سرشار از زندگی است

بوی خوش زندگی



 همدردی، حس کم‌ثباتی است یا باید در قالب عمل دربیاید یا از بین می‌رود. مساله اینجاست که با احساساتی که برانگیخته و با اطلاعاتی که مخابره شده، چه باید کرد.
همین گفته سوزان سانتاگ در کتاب شگفت «نظر به درد دیگران» را که درباره عکس‌ها منتشر شده، اگر درباره فریم ثبت‌شده سرشار از شور و زندگی علیرضا محمدی به کار بگیریم، چه پاسخی برایمان به همراه خواهدداشت؟ چرا این عکس اینقدر زنده است و اینقدر قصه و روایت دارد؟ قصه پشت این عکس چیست؟
 علیرضا محمدی می‌گوید ثبت این عکس حاصل یک اتفاق معمولی بوده‌است. ماجرا این است که طبق رویه معمول کاری، او سال 95 پیرو خبر رهایی اولین کودک سرطانی، به بیمارستان شفای اهواز که مخصوص کودکان سرطانی است، آفیش می‌شود اما خیلی زود تحت تاثیر فضای بیمارستان قرار می‌گیرد؛ کودکان سرطانی و پدران و مادرانی که حیران سلامت فرزندان‌شان هستند. خودش می‌گوید عادت دارد آدم‌های داخل ویزور دوربینش را به عنوان «سوژه» نبیند، گاه خودش را جای آنها می‌گذارد تا فهمی حداقلی از شرایط آنها به دست بیاورد.
می‌گوید هر وقت با این رویه پیش‌رفته آنِ آدم‌های عکس‌ها را توانسته به نوعی ثبت کند؛ آنی که اتفاقا در عکسی که خودش نام «رهایی از سرطان» را بر آن گذاشته، خوب نشان داده شده‌است. علیرضا معتقد است خوش‌شانس هم بوده؛ چرا که چند ثانیه پس و پیش این لحظه، آن معناهای بصری نهفته در عکس را نشان نمی‌داد.
 بیرون آوردن لباس بیمارستانی از تن کودک، خنده دلخوشانه و سرشار از امید زن و البته شادی کودکانه مردی پشت شیشه ایزوله اتاق کودک. هر چند نسبت درست آدم‌ها آنی نیست که هر بیننده‌ای فکر می‌کند، چرا که زن داخل عکس عمه کودک و مرد شوهرعمه‌ اوست اما چیزی که اهمیت دارد، نه این نسبت آدم‌ها که بوی خوش زندگی است که با تماشای هرباره آن در فضا می‌پیچد.