پایان قصه یک عاشق جنگلی

پایان قصه یک عاشق جنگلی

قصه غارنشینی مرد فومنی پس از 60سال سرانجام با مرگ او به فصل پایانی رسید.

عزیز که در بین اهالی روستاهای فومن به عزیز جنگلی معروف است، 60سال پیش و زمانی که 21سال بیشتر نداشت از مردم روستای جریده فومن فاصله گرفت و زندگی در غار را انتخاب کرد. ماجرای آشنایی من و عزیزخان جنگلی به سال 1386 برمی‌گردد. یک بار که به فومن سفر کرده بودم، ماجرای زندگی‌اش را از زبان یک کارگر رستوران شنیدم و برای پیدا کردن عاشق فومنی و نشستن پای صحبتش به دل جنگل‌های جریده زدم. اهالی روستا روایت‌های مختلفی از غارنشینی او داشتند. برخی اهالی معتقد بودند او بعد از مرگ پدر و مادرش غارنشین شده و عده‌ای دیگر شکست عشقی را علت دوری عزیز  از  روستا عنوان می‌کردند. عزیز، تنها کسی بود که می‌توانست راوی واقعی این داستان باشد. پس از دو روز جست‌وجو سرانجام او را در حالی که نوشابه خانواده‌ای در دست داشت در نزدیکی غار پیدا کردم. با لهجه غلیظ محلی صحبت می‌کرد اما دست به نوشتنش خوب بود و وقتی متوجه جمله‌ای نمی‌شدم از او می‌خواستم برایم بنویسد. از عزیز درباره علت غارنشینی‌اش پرسیدم که گفت: «عشق نگار منو جنگلی کرد.» و با خواندن یک بیت شعر، ماجرای نگار را تعریف کرد. «نگارم نازنینم مست و طرناز.... به سوی من بیا هر شب و هر روز. این شعر و خودم برای نگار گفتم. عاشقش بودم اما از روی اسب افتاد و مرد. بعد از مرگ نگار دیگه زندگی رو نمی‌خواستم و به دل جنگل زدم. اینجا کسی کاری به من نداره. منم کاری به کسی ندارم. وقتی فهمیدم پدر و مادرم مردند و بی‌کس و کار شدم، تصمیم گرفتم برای همیشه اینجا بمونم. جنگل سفره خدا برای بنده‌اش هست که هیچ وقت جمع نمی‌شه. پر از میوه هست.» مکثی کرد. انگار که گلویش خشک شه باشد در نوشابه خانواده را باز کرد و نصف نوشابه‌ای که داخل آن بود را یک نفس سر کشید و ظرف خالی را پرت کرد داخل غار، جایی که ده‌ها قوطی خالی نوشابه بود. وسط صحبت درباره زندگی در جنگل بودیم که بلند شد و به سمت بالای جنگل به راه افتاد و گفت: «کار دارم. خداحافظت باشه.» وقتی به روستا برگشتم، راز قوطی‌های خالی نوشابه را فهمیدم. عزیر گاهی به روستا می‌آمد و از اهالی نان و ماست و نوشابه می‌گرفت. او عاشق نوشابه بود و اگر به او پول می‌دادند، آن را با عصبانیت پرت می‌کرد و به جنگل برمی‌گشت. از ماشین و موتور فراری بود و به آنها آدم آهنی می‌گفت. آن‌طور که اهالی می‌گفتند چند سال قبل، وقتی جوان بود در حوالی روستا با موتوری تصادف می‌کند و از آن زمان از موتور و ماشین وحشت داشت. حتی اهالی برای او کلبه‌ای در جنگل ساخته بودند که هیچ وقت حاضر نشد در آنجا زندگی کند. عزیز عزیزپور، معروف به عزیز جنگلی که دوست داشت 100سال عمر کند، دو روز قبل و در 81سالگی بر اثر عفونت پا درگذشت تا قصه عشق دهه چهلی او به نگار هم به صفحه پایانی برسد.

محمد غمخوار - دبیر گروه حوادث