مثل سیمرغ کوه قاف

برای قهرمانی امید در شهر خسته

مثل سیمرغ کوه قاف

شاید آژیر هنوز برای مردمانی که دهه‌ 60 ایران را تجربه کرده‌اند، اولین تداعی‌اش خطر باشد و دو رنگ قرمز و سفید. اما کسی چه می‌داند چطور سوت پایانی یک دیدار فینال در فوتبال می‌تواند وصل شود به همین صدای آژیر. چیزی شبیه آژیر زندگی روزگاری در کارخانه نساجی قائم‌شهر. شبیه وقت‌هایی که جاده‌های منتهی به کارخانه از جمعیت کارگران در شیفت‌های مختلف سیاه می‌شد، شهر سرشار از هیجان مردم است. این همانی است که همه انتظارش را داریم؛ فوتبال درون توده‌ مردم. آن‌قدر که بشود امید شهر خسته و آن‌قدر زنده که پیرزن چادر و بچه را به کول ببندند و در شهر، بوقچی قهرمانی شود؛ از دل تار و پودهای پیراهن نخ‌نمای شهر، از آرزوهای به گل نشسته‌ قائم‌شهر. 


 این شهر برای خودش شخصیتی دارد
سال ١٣٣٨. این شهر برای خودش شخصیتی دارد. درست دو سال قبل، ٣٠ هکتار زمین در «شاهی» شده کارخانه. از شهرهای دیگر ایران مهاجران می‌آیند و در کارخانه منسوجات مشغول کار می‌شوند. زن‌ها و مردها، هر روز در نوبت‌های مختلف... حالا شاهی، یک تیم فوتبال کم دارد. همین «نساجی‌ها» می‌شوند ببرهای مازندران پا به توپ، نام شهر را بلند می‌کنند:
هوشنگ حیدری، پیروز باوند، کاپیتان جعفر ابراهیم‌پور، مهدی قنبریان، جمشید نوشهری، سیروس مشرفی، عباس فقید، کیا اسماعیلی، محسن عقیلی، جمشید افتخاری و محمدعلی ابراهیمی. مربی پاشا رضایی... و خیلی‌های دیگر مثل رحیم دست‌نشان و محمود سورتچی که بعدها آمدند، در کسوت مربی یا بازیکن... 
آقای گلی کاپیتان نادر دست‌نشان در جام قائد اعظم پاکستان هم یادش بخیر. روزهای روشن و شیرین نساجی‌چی‌ها و کارخانه. اما روزگار بازی‌های زیادی دارد. 
 خاکستر رویاها
در دود چپق پیرمردها و بازدم قلیان مردان میانسال قهوه‌خانه‌ نزدیک کارخانه متروکه، حسرت‌ها، خاطرات و رویاها در هم تنیده شده‌اند. شما نمی‌دانید شهرستانی برای خودش صاحب چیزی و کاری شود، به آن دل ببندد، پیش برود و برسد و به مرز شهر شدن، یعنی‌چه! در رویاهای مردمان چنین شهری، پسران و دختران‌ کوچ نمی‌کنند، آنها وارثان صنعت پدران و مادران‌ خواهند بود. اما درخت‌های کهنسال اطراف کارخانه می‌دانند نساجی قائم‌شهر چطور مُرد. رویاها خاکستر شد. سرمایه‌ شهر، همان اعتبار مردمانش که امید زندگی بسیاری حتی از شهرهای دیگر هم بود، چطور هیچ و پوچ شد. وقتی که چراغ خاموش شود، چه نان‌هایی که از سر سفره‌‌ها بریده نشود. 
روی باقی‌مانده‌ دیوار تابلویی رنگ‌پریده هنوز نصب است: «استعمال دخانیات ممنوع!» جلوتر گودالی‌ست که در آن آب باران جمع شده، یک تکه ورق فلزی با لبه‌های تا خورده، افتاده کنار آن. تابلوی دوم گل‌آلود است و فعل جمله زیر گِل‌ها مستتر «نظافت را رعايت...»
در مخروبه‌های کارخانه نساجی قائم‌شهر اگر قدم بزنی، خاکروبه، شیشه‌های شکسته، آهن‌پاره‌ها، سالن‌های سوت و کوری را می‌بینی که زمانی سرشار از صدای آدم‌ها و دستگاه‌ها بودند. روی ریل راه‌آهن وسط کارخانه که پارچه‌های تولیدی و مواد اولیه با آن حمل و نقل می‌شد، علف‌های هرز، هرجا مجالی بوده‌، روییده‌اند. این‌جا خیلی چیزها مرده‌اند. 
 به ثمر رسید
در تهران، آزادی، یک ضربه‌ سر و عاقبت گلی که به دروازه می‌نشیند تا بغض ۶٣ سال فراز و فرود در گلوی قائم‌شهر بشکند. سوت پایان بازی و ساکت الهامی به هوا پرتاب می‌شود، افتخار بزرگی‌ است شریک تاریخ یک شهر بشوی. جام قهرمانی بالای سر مازندران می‌نشیند. شادی مازنی‌ها چنان موج بلندی دارد که انگار ایران دوباره به جام‌جهانی ٩٨ صعود کرده است.
حتی جوانان شهر هم که در روزگار زندگی کارخانه نبودند، وقتی در چهارشنبه شبِ هفتم اردیبهشت ماه سال ١۴٠١ پایکوبی می‌کردند، می‌دانستند خندیدن و رقصیدن با یک عمر بغض فرو خورده چه طعمی دارد. درست مثل  وقتی که بهار معجزه‌ می‌کند روی شاخه‌های خشکیده درختان کهنسال.‌

آرزو قنبری - ورزش