بگو از کتاب‌ها شروع کنند

یادداشت

بگو از کتاب‌ها شروع کنند

سلام بر جناب احسان رضایی گرامی.
از باب تشبه به یک کتاب‌خوار عرض کنم که این کتاب شما برایم بسیاری از خاطرات قدیم را زنده کرد. گویی در حین ویرایش آن، دفتر خاطرات خودم را ورق می‌زدم. از کیهان‌بچه‌ها بگیرید تا کتاب‌های عزیز نسین، از رمان‌های زرد بگیرید تا آثار کلاسیک. جالب است. اخیرا‌ زندگی‌نامه یکی دیگر از دوستان را می‌خواندم. او هم از نقش کیهان‌بچه‌ها در ایجاد قریحه نویسندگی در خودش می‌گفت و همین‌طور از کتاب‌های عزیز نسین نام برد. گویا ما کتاب‌دوستان این نسل، همه با کیهان‌بچه‌ها و رشد شروع کردیم. یکی از چیزهایی که کتاب را برای شخص لذتبخش می‌کند همین است. گویا خاطرات خودت را می‌خوانی  و همین‌طور است خاطرات اسباب‌کشی‌ها. تجربه‌ای که من در این مورد دارم که خودش حکایتی جذاب است. یعنی یک‌جورهایی من در اینجا با کتاب «قربانی‌شهریور» خانم زهرا کاردانی احساس همزیستی کردم و یک‌جورهایی با کتاب «آداب‌کتاب‌خواری».  بگذارید ماجرا را خیلی خلاصه قصه کنم.
مدعی با مأمور دم در خانه آمده بود تا اثاثیه‌مان را بیرون بریزند. سر  آن جریانی که برای خانه‌مان داشتیم یعنی خانه میراثی بود و بخشی از ورثه، آن را فروخته بودند درحالی‌که بخشی دیگر بی‌خبر مانده بودند و محروم از ارثیه و کاسه‌کوزه جریان سر ما شکست که خانه را بعد از سه دست خریده بودیم و بی‌خبر. آن ورثه مغبون و محروم‌مانده شکایت کردند و شکایت‌شان به نتیجه رسید و با حکم تخلیه با مأمور آمدند دم در خانه. رفته بودند کارگر بیاورند و اسباب‌ها را بیرون بریزند. من بیرون و دنبال کارهای دادگاه و امثال این‌ها بودم که بتوانیم مهلت بگیریم. خانم زنگ زد و گفت: «رفته‌اند کارگر صدا بزنند برای بیرون‌ریختن اثاث ما.» گفتم: «ایراد ندارد. تو فقط بگو از کتاب‌ها شروع کنند. این همه کتاب که ما داریم کارگرهایشان را زمینگیر می‌کند. بعد من یک کاری ‌می‌کنم.» کافی بود یک مقدار زمان بخریم. بعد دیده بودند این‌طوری که نمی‌شود. 3000 ــ 2000 جلد کتاب را چه کسی می‌توانست در یکی دو ساعت جمع کند و از طبقه سوم پایین بیاورد؟ گفته بودند باید خانه را با اثاثیه آن پلمب کنیم. آن مأمور کلانتری قرار شده بود از همه وسایل خانه صورت‌برداری و صورتجلسه کند که خانه با این وسایل پلمب شد. خانم بعدش قصه می‌کرد. می‌گفت مأمور از وسایل درشت مثل فرش و مبل و تلویزیون شروع کرد و اینجا کارش آسان بود. ولی وقتی به کتاب‌ها رسید، باز هنگ کرد. مانده بود که چطوری مثلا 3000 جلد کتاب را صورت‌برداری کند. خلاصه در همین کش و گیر بودند که من توانستم با دوندگی و استفاده از دوست و آشنا، یک هفته مهلت بگیرم. با حکم تعلیق و یک‌کیلو بستنی به خانه آمدم و گفتم بفرمایید بستنی. حتی به مأمور و آن ورثه مدعی. ظهر هم به ناهار تعارف‌شان کردیم که نماندند. دیگر یک هفته مهلت داشتیم و توانستیم با فراغت، خودمان خانه را تخلیه کنیم. در همان مرحله فکر می‌کنم 10 کارتن موزی کتاب را کنار گذاشتم و به این و آن دادم. بازهم تجربه‌ای که شما بسیار داشته‌اید. خلاصه بخش مهمی از کتاب شما برای من خاطره بود جدا از آن چیزهایی که تازه یاد گرفتم و مطمئنم که برای همه دیگر علاقه‌مندان کتاب، چنین خواهد بود. 

محمدکاظم کاظمی - شاعر