چرا هالیوود دست از سر فروید برنمیدارد؟
سینما به روح اعتقاد ندارد
وقتی فروید ادعا کرد تمام تجلیات عالی و معنوی انسان محصول تمایلات غریزی منکوبشده و نتیجه واکنشهای تغییرشکلیافته عقدههای جنسی سرکوبشده ماست، کسی از او نپرسید همین ادعا ثمره کدام غرایز کثیف و عقدههای جنسی حقیر به حساب میآید؟! البته بعدها با پیشرفت علم روانشناسی بسیاری از عقاید فروید در بین خود روانشناسان هم کنار گذاشته شد اما سینما هنری بود که نهتنها هیچوقت دست از این رویکرد برنداشت، بلکه آن را به کمک ابزار هنر گسترش داد و هنوز هم دارد از آن پول درمیآورد. یعنی مثلا اگر میلیاردها دلار هم صرف تولید یک فیلم یا سریال شود، در نسبت با پیچیدهترین جلوههای ویژه رایانهای و دکورهای عظیم استودیویی و صحنهآراییهای باشکوه، بازهم بار اصلی ایجاد جذابیت داستان فیلم بر دوش سکانسهای جنسی است.
این روزها خیلی وقت است که دیگر کسی نگران عقدههای جنسی فروخورده فروید در ناخودآگاهی فردی مخاطب نیست. گویی همینقدر که میدانیم هالیوود خیلی وقتها بیشتر از اینکه صنعت فیلمسازی به حساب بیاید، صنعت سکس و ابتذال بوده کافی است! شاید خیال میکنیم این آگاهی ما را از تهدیدشدن ارکان خانواده و بهتاراجرفتن بخش عمدهای از مهمترین ارزشهای اجتماعیمان بیمه میکند! یا شاید تصور میکنیم وضوح این فاجعههای آشکار اخلاقی باعث شده است جوانانمان به این سیل بیامان تصاویر تحریکآمیز جنسی عادت کنند و از آن ایمن شوند. یا شاید هم نه، برای بسیاری از ملتها و فرهنگها دیگر ارزشهای اخلاقی خاص چندانی باقی نمانده است که چیزی بخواهد بیشتر از این تهدید یا تخریبشان کند! یا فرض میکنیم سانسورهای باریبههرجهت، عملا مؤثر هست. اما نهایتا میخواهم بگویم اصل ماجرا جای دیگری است.
اصلا کدام آسمان؟
انکار خدا و سپس کلی الهه و شریکتراشیدن برای همین خدای انکارشده؛ انکار نبوت و سپس جایگزینی ضرورت نیاز به آن با تکنولوژی و نوابغ آن؛ انکار وجود معاد و سپس محشور کردن مردگان با نرمافزارهای آپلود محتویات نرونهای مغزی؛ انکار عدل الهی در وجود خدایانی که امکان ندارد وجود داشته باشند یا اگر هم هستند کاری به مخلوقاتشان ندارند و سپس جایگزین کردن آن با تئوریزهکردن انواع صورتهای قابلتصور یا حتی غیرقابلتصور برهان شر؛ انکار امامت و جایگزینکردن مردعنکبوتی و بتمن و انواع و اقسام سوپرقهرمانان انتقامگیری که منجی بشریت خواهند شد، انکار مهدویت و همزمان مقدمهسازی برای ظهور انواع و اقسام دجالهای ابرهوشمند رایانهای و رباتیک یا هجوم تمدنهای فوقپیشرفته کهکشانی؛ تمام نقطهویرگولهای اخیر را باید کمیتوضیح داد که بیشتر شبیه علامت تعجب شوند. چقدر عجیب است این نیاز انسان به چیزهای عجیب و حیرتانگیز!
سوژه اصلی چیست؟
از فیلمهای قدیمی چون «متروپلیس» و «ترمیناتور» گرفته تا آثاری چون «ادیسه»، «ماتریکس»، «من یک ربات هستم»، «ایکسماشین»، «او (her)» و «ارتقا»، تا سریالهای قوی و خوشساخت و پربینندهای چون «غربوحشی»، «نکست»، «آپلود»، «بنیاد»، «شنهایصحرا» و ... که اسم بردن از مهمترینهایش بیشتر از هزار کلمه میشود (سقفی که برای متن ما تعیین شده) موضوع یا به قول امروزیها، سوژه اصلی داستانها چیست؟ اصلا چیزی به اسم سوژه آن بیرون (خارج از ذهن) وجود دارد که حالا ما بخواهیم دنبال سوژه اصلی طیفی از مهمترین آثار صنعت فیلمسازی معاصر برویم؟! صنعتی که برای جبران اشتباهات الهی، یا خطاهای طبیعی در جهشهای کور و مطلقا بیهدف و ناخواسته ژنی دارد برای مخلوق آسمان روی زمین رویاسازی میکند! آسمانی که انگار فراموش کرده است این گوشه کهکشان میلیاردها موجود زنده کربنی دارند در پوچی و بیمعنایی میلولند! اصلا کدام آسمان وقتی آنجا هم زمینهایی دقیقا مثل زمین ما وجود دارند؟!
اینها همه کم تا زیاد هست اما شاید پیشنهاد بهتر و دقیقتری هم بتوان مطرح کرد. تعریفی که بتواند تمامی این نمونه آثار را در بر بگیرد و همزمان با سوژه، محتوا و پیام اصلی و مرکزی تمامیشان را نیز شامل شود تا دیگر لازم نباشد بین سوژه با ایده، یا موضوع و محتوا و فرم و پیام چنین آثاری تفکیک قائل شد. چیزی که میتواند متن خود قصه را تبدیل به پیام فلسفی کند.
چیزی به اسم «روح» وجود ندارد! این اصل سوژه و پیام محوری تمام نمونه فیلمهایی است که با هوشمصنوعی سر و کار دارند و روح وقتی وجود نداشته باشد، اصلا برزخ و معاد، معنایی ندارد! پس (به این سیر قهقرایی دقت شود) زبان چیزی نیست غیر از یک دور باطل از معانی و معادلهای مترادف از کلماتی که هیچکدام معنای قائمبهذات ندارند. پس هیچ چیزی بهصورت قطعی قابل تعریف نیست و حقیقتی غیر از تلاش ذهنهای جزیرهای ما انسانها برای توجیهپذیر کردن این همه ضدونقیضبافی وجود ندارد. این میشود معرفتشناسی. آن زندانهای جزیرهای و انفرادی ذهن را هم میتوان انسان نامید و شناخت. جهان نیز عبارت است از تسری همین عدمقطعیت در ذهن و زبان که برای ما انسانها بهصورت علیت پدیدار میشود. به همین دلایل هیچوقت نمیتوان فهمید که این هوشهای مصنوعی کمتر از ما روح دارند و میفهمند یا بیشتر از ما؟! اگرچه اکثر قریب به اتفاق فیلمهای مذکور معتقدند رباتها و هوشهای مصنوعی بیشتر و بهتر از ما میفهمند و روح دارند!
مجلس ختم تفکر
سینمای معاصر هیچ ادعایی را توضیح نمیدهد و برایش برهان و استدلال نمیآورد؛ بلکه فقط به تصویرشان میکشد. حالا اصلا فرض صاحب روح شدن ربات چگونه میتواند دلیل بیروح بودن انسان شود یا هوشمصنوعی اصلا چه ربطی به احساسات مصنوعی دارد(؟!) موضوع دیگری است که باز کافی است عاشقشدن یک هوشمصنوعی را به تصویر کشید و از زیر پاسخ دادن به این پرسشها فرار کرد. چون کارگردانان هالیوود میدانند پشت سرشان متفکرانی ایستادهاند که سالهاست برای تفکر، مجلس ختم گرفتهاند.
نعمتا... سعیدی - منتقد سینما




