هیولا و بادکنک رویاها
77 سال پیش در چنین روزی جنگ جهانی دوم با تسلیم متحدین، خودکشی آدولف هیتلر، رهبر حزب نازی و اشغال آلمان توسط نیروهای متفقین به پایان رسید. آغاز این مرگبارترین جنگ تاریخ با حدود 85میلیون کشته، یورش آلمان به لهستان بود اما آبشخور اصلی این جنگ ششساله و فرسایشی و ویرانگر را باید خوی جهانخواری و میل شدید به کشورگشایی و پاکسازی نژادی هیتلر دانست. کاریزمای او البته از جنبه منفی، چنان سایه سنگین و رعبآوری داشت که حتی این زمان هم صحبت از آن تمامی ندارد و مرور زندگی و تصمیمهای عجیب و مرگبار او، همچنان عبرتآموز است.
بخشهایی از شخصیت مقتدر و مخوف او در فیلمهای سخنرانیاش هویداست که چگونه حاضران را میخکوب میکرد. در این خصوص بهویژه باید به دو مستند تماشایی پیروزی اراده و المپیا، هردو ساخته لنی ریفنشتال ــ فیلمساز محبوب هیتلر که در خدمت دستگاه تبلیغاتی حزب نازی بود ــ اشاره کرد. دیدن استرس ورزشکاران آلمانی در فیلم المپیا که باید در حضور پیشوا مسابقه دهند و انتظاری جز قهرمانی از آنها نمیرود، کفایت میکند تا حساب کار دستتان بیاید.
با وجود اینکه بارها به هیتلر در قالب فیلمها، کتابها، مقالات، گزارشها و نوشتههای مختلفی پرداخته شده اما هنوز جذابیت دراماتیک و رمز و راز شخصیتیاش فروکش نکرده و هربار میتوان از زاویه تازهای به این هیولا نزدیک شد و به روایت جذاب تازهای رسید، ولی بدون تردید یکی از درخشانترین مواجههها با هیتلر و نقد توحش مدرن و غریزه ویرانگری او را چارلی چاپلین، هنرمند بیتکرار سینما در کمدی «دیکتاتور بزرگ» انجام داده است؛ نکته جالب اینکه فیلم سال 1940 ساخته شده؛ یعنی اوج حزب نازی و حضور هیتلر در عرصه سیاست جهانی. هرچند قصه فیلم در کشوری با اسم ساختگی تامانیا میگذرد و هیچ اشاره مستقیمی به اسم هیتلر و موسولینی و حزب نازی نمیشود اما چاپلین معادلهای واضح اسمی و رفتاری در قصه در نظر گرفته که هر مخاطبی با دیدن آنها بلافاصله هیتلر را به یاد میآورد. چاپلین به زیبایی هرچهتمامتر میل به جهانگشایی هیتلر را در قالب دیکتاتوری ریزنقش و کوچکجثه به نام هینکل به تصویر میکشد. یکی از اوجهای این هنرنمایی، سکانس بازی او با بادکنکی بزرگ با نقشه کره زمین است. ذوق و شوق کودکانه دیکتاتور برای بازی با کرهزمین و آدمهایش، استعاره درخشانی برای یک بازی بچگانه بهغایت مرگبار و ویرانگر است. اینکه چطور تصمیمهای بچگانه و دور از منطق یک دیکتاتور درندهخو، میتواند به قیمت نابودی جهان تمام شود. البته چاپلین در دنیای داستانی خودش و با پیشبینی زودهنگام پایان هیتلر و حزب نازی، در پایان سکانس بادکنک رویاهای دیکتاتور را میترکاند و نقشه شوم او را نقش برآب میکند.
خیلی دلمان میخواهد بدانیم هیتلر، فارغ از ممنوعکردن نمایش فیلم در آلمان و کشورهای تحتاشغال، موقع دوبار تماشای دیکتاتور بزرگ و بهخصوص این سکانس، به چه چیز فکر میکرد و به اطرافیانش که یقینا جرات خنده نداشتند، چه میگفت. آیا خودش توانسته با این حجم از ارجاع گزنده، مثل ما بخندد و قهقهه سردهد یا دستکم تاریخی را که باعث عذاب و گریاندنش شده به لبخندی مهمان کند؟
علی رستگار - فرهنگ و هنر
بخشهایی از شخصیت مقتدر و مخوف او در فیلمهای سخنرانیاش هویداست که چگونه حاضران را میخکوب میکرد. در این خصوص بهویژه باید به دو مستند تماشایی پیروزی اراده و المپیا، هردو ساخته لنی ریفنشتال ــ فیلمساز محبوب هیتلر که در خدمت دستگاه تبلیغاتی حزب نازی بود ــ اشاره کرد. دیدن استرس ورزشکاران آلمانی در فیلم المپیا که باید در حضور پیشوا مسابقه دهند و انتظاری جز قهرمانی از آنها نمیرود، کفایت میکند تا حساب کار دستتان بیاید.
با وجود اینکه بارها به هیتلر در قالب فیلمها، کتابها، مقالات، گزارشها و نوشتههای مختلفی پرداخته شده اما هنوز جذابیت دراماتیک و رمز و راز شخصیتیاش فروکش نکرده و هربار میتوان از زاویه تازهای به این هیولا نزدیک شد و به روایت جذاب تازهای رسید، ولی بدون تردید یکی از درخشانترین مواجههها با هیتلر و نقد توحش مدرن و غریزه ویرانگری او را چارلی چاپلین، هنرمند بیتکرار سینما در کمدی «دیکتاتور بزرگ» انجام داده است؛ نکته جالب اینکه فیلم سال 1940 ساخته شده؛ یعنی اوج حزب نازی و حضور هیتلر در عرصه سیاست جهانی. هرچند قصه فیلم در کشوری با اسم ساختگی تامانیا میگذرد و هیچ اشاره مستقیمی به اسم هیتلر و موسولینی و حزب نازی نمیشود اما چاپلین معادلهای واضح اسمی و رفتاری در قصه در نظر گرفته که هر مخاطبی با دیدن آنها بلافاصله هیتلر را به یاد میآورد. چاپلین به زیبایی هرچهتمامتر میل به جهانگشایی هیتلر را در قالب دیکتاتوری ریزنقش و کوچکجثه به نام هینکل به تصویر میکشد. یکی از اوجهای این هنرنمایی، سکانس بازی او با بادکنکی بزرگ با نقشه کره زمین است. ذوق و شوق کودکانه دیکتاتور برای بازی با کرهزمین و آدمهایش، استعاره درخشانی برای یک بازی بچگانه بهغایت مرگبار و ویرانگر است. اینکه چطور تصمیمهای بچگانه و دور از منطق یک دیکتاتور درندهخو، میتواند به قیمت نابودی جهان تمام شود. البته چاپلین در دنیای داستانی خودش و با پیشبینی زودهنگام پایان هیتلر و حزب نازی، در پایان سکانس بادکنک رویاهای دیکتاتور را میترکاند و نقشه شوم او را نقش برآب میکند.
خیلی دلمان میخواهد بدانیم هیتلر، فارغ از ممنوعکردن نمایش فیلم در آلمان و کشورهای تحتاشغال، موقع دوبار تماشای دیکتاتور بزرگ و بهخصوص این سکانس، به چه چیز فکر میکرد و به اطرافیانش که یقینا جرات خنده نداشتند، چه میگفت. آیا خودش توانسته با این حجم از ارجاع گزنده، مثل ما بخندد و قهقهه سردهد یا دستکم تاریخی را که باعث عذاب و گریاندنش شده به لبخندی مهمان کند؟
علی رستگار - فرهنگ و هنر




